در باب خانه(3)
مریم بیرمی
شاید خانه همان قصهی همیشگی آرامش و محبت باشد، یا قصههای بیغصه پدربزرگ و مادربزرگ؛ غذاهای خوشمزه، مهیمانیها، شب یلدا و عید نوروز؛ مهر مادری یا شاید هم پدری؛ شاید خانه جایگاه اولینها باشد. اولین تجربه، اولین نگاه، اولین تولد، اولین قدم، اولین مثلا عشق، اولین خنده... شاید خانه یک پناهگاه باشد؛ پناهگاهی امن برای یار دبستانی که خسته از نامردیهای روزگار و شاید کتکهای راه مدرسه، کلاس بالاییها با چشم گریان و دل لرزان بدان میشتابد...
الهام نظری
وقتی به جایی به نام خانه میاندیشم سوالاتی در سرم به جریان میافتند که: آیا خانه متعلق به من است؟ آیا قلمروییست برای من؟ آیا مامنی شده برای رهایی از هر آنچه که سخت و استوار است؟ آیا آن هم فقط جایگزینی است در مقابل محیط برون، تا ساعتی از شبانه روز را در آن بگذرانم؟ یا که خانه، خانهی من است برای من؟ نمی دانم!



و از آنها مدام سوال