در باب خانه(3)

  مریم بیرمی

شاید خانه همان قصه­­ی همیشگی آرامش و محبت باشد، یا قصه­های بی­غصه پدربزرگ و مادربزرگ؛ غذاهای خوشمزه، مهیمانی­ها، شب یلدا و عید نوروز؛ مهر مادری یا شاید هم پدری؛ شاید خانه جای­گاه اولین­ها باشد. اولین تجربه، اولین نگاه، اولین تولد، اولین قدم، اولین مثلا عشق، اولین خنده... شاید خانه یک پناه­گاه باشد؛ پناه­گاهی امن برای یار دبستانی که خسته از نامردی­های روزگار و شاید کتک­های راه مدرسه، کلاس بالایی­ها با چشم گریان و دل لرزان بدان می­شتابد...

 الهام نظری

وقتی به جایی به نام خانه می­اندیشم سوالاتی در سرم به جریان می­افتند که: آیا خانه متعلق به من است؟ آیا قلمرویی­ست برای من؟ آیا مامنی شده برای رهایی از هر آن­چه که سخت و استوار است؟ آیا آن هم فقط جای­گزینی است در مقابل محیط برون، تا ساعتی از شبانه روز را در آن بگذرانم؟ یا که خانه، خانه­ی من است برای من؟ نمی دانم!

ادامه نوشته

در باب خانه(2)

 هاله میرمیری

روز-داخلی- ساعت  هفت صبح:

کتاب­های روی­هم ریخته، دیوارهایی که با سخنان مهم کاغذ شده­اند، مشکی که آرام در گوشه­ای می­سوزد و عطرش، بوی کندر خانه مادربزرگ را می­دهد. ساعتی که دایره­اش کوچک است... درست به­اندازه­­ی نعلبکی­های زمان فتحعلی­شاه، که تنها می­توانستند استکان­های کمرباریک را بر خود جای دهند. پنجره­هایی که پیش­تر می­توانستی از پشت­شان دنیا را چندرنگ ببینی و حالا شده­اند یک سطح صیقلی و صاف که دنیا را همان رنگی که هست بازمی­نمایانند. نه روشن­تر و نه تیره­تر... حیاط بی­حوض است. .ماهی­های قرمز کوچک هم نیستند که وقتی هندوانه را با ذوق در آب می­اندازیم، هریک به­وری خیز بردارند. صفحه­ای هم نمی­چرخد و سکوت تنها صدایی است که مانده و تنها صدایی که می ماند........... فید اوت.

ادامه نوشته

در باب خانه(1)

 نیلوفر انسان

خورجین خاطرات را که زیر و رو می­کنم تا دنبال معنایی از خانه بگردم که روایت­پذیر باشد، به جز آرامش و راحتی در خانه شخصی­مان، که تجربه­هایی غیر تاریخی­اند، چیز دیگری به ذهن­ام نمی­رسد. احساس تعلق به هیچ خانه­ای نداشتم و از هیچ خانه­ای خاطره­ی پررنگی در ذهن­ام نیست. احساس می­کنم که خانه­ی پدری(و البته مادری!) به معنای خانه­ای که خاطرات کودکی در آن رقم خورده، برای­ام تهی از هرگونه معنایی است...

 مارال فرخی

قرار است چند خطی درباره­ی "خانه" بنویسم و درباره­ی این­که چه معنایی را در ذهنم تداعی می­کند... وقتی داشتم فکر می­کردم که چه بنویسم و از کجا شروع کنم یاد نقاشی­های دوران کودکی­ام افتادم که عنصر اصلی بیشترشان خانه­ای بود پشت به کوه­هایی که خورشید خانوم از بالای­اش می­تابید... حالا هم وقتی به "خانه" فکر می­کنم تصویری کمرنگ از خانه­ای رویایی در ذهنم شکل می­گیرد و لحظه به لحظه پررنگ­تر می­شود...

ادامه نوشته

در شهر کم­رنگ می­شوند

 نیلوفر انسان

هر جا جمعی بوده و سخنی از جنسی که نه، جنسیتی کردن امور به میان آمده است، امر خرید و پرسه­زنی در مراکز خرید بزرگ را امری صرفا زنانه دانسته­اند و با این برچسب همیشگی سر و ته قضیه را هم آورده­اند که "زنها بی­جهت پرسه­زدن در مراکز خرید را دوست دارند". اما آیا واقعاً آن طور که می­گویند، زنان صرفا شیفته­ی پرسه­زدن در این مراکز هستند؟ زیگموند باومن که معتقد است مراکز خرید، جهان را براي زندگی پرسه­زن ایمن مي‏سازند و سعی دارند تا  پرسه­زنی را از خیابان­ها به فضاهای سرپوشیده ببرند. فضاهایی که احتمالا به دلیل امن­تر بودنشان زنانه­تر شده­اند، تا نیاز زنان به محو بودن در میان جمعیت و دیده نشدن از آن طریق برآورده شود. اگر چه هیچ­گاه پرسه در مراکز خرید، پرسه در شهر نمی­شود!

ادامه نوشته

چرا مردم به خرید می­روند؟

  ادوارد ام.تابر

  ترجمان: مریم بیرمی، نیلوفر انسان

آیا مردم تنها به این منظور به خرید می­روند که چیزی خریداری(ابتیاع) (1) کرده باشند؟ آیا انگیزه­ی گردش­هایی که با هدف خرید صورت می­پذیرد، به امری واقعی به غیر از خریدکردن مرتبط است؟ نتایج مطالعه­ی اکتشافی ما در زمینه­ی انگیزه­ی خریداران نشان می­دهد که یک فرد ممکن است به دلایل بسیاری، به غیر از نیاز به کالا یا خدماتی خاص خرید کند. . .

ادامه نوشته