ترانه صلح

 

اگر چکشی می­داشتم

صبح می­کوبیدم          شب می­کوبیدم

در سراسر کشور          بیدار در برابر خطر

ما باید متحد شویم

برای دفاع از صلح

 

 اگر ناقوسی می­داشتم

صبح می­نواختم          شب می­نواختم

در سراسر کشور          بیدار در برابر خطر

ما باید متحد شویم

برای دفاع از صلح

 

اگر ترانه­ای می­داشتم

صبح می­خواندم          شب می­خواندم

در سراسر کشور          بیدار در برابر خطر

ما باید متحد شویم

برای دفاع از صلح

 

اکنون مرا چکشی هست

و ناقوسی

و ترانه­ای برای خواندن در سراسر کشور

 

 

 

 

 چکش عدالت                                                                        و ناقوس آزادی

و ترانه­ی صلح

ترانه­ی صلح

ترانه: ویکتور خارا/ترجمه: احمدشاملو 

در باب خانه(3)

  مریم بیرمی

شاید خانه همان قصه­­ی همیشگی آرامش و محبت باشد، یا قصه­های بی­غصه پدربزرگ و مادربزرگ؛ غذاهای خوشمزه، مهیمانی­ها، شب یلدا و عید نوروز؛ مهر مادری یا شاید هم پدری؛ شاید خانه جای­گاه اولین­ها باشد. اولین تجربه، اولین نگاه، اولین تولد، اولین قدم، اولین مثلا عشق، اولین خنده... شاید خانه یک پناه­گاه باشد؛ پناه­گاهی امن برای یار دبستانی که خسته از نامردی­های روزگار و شاید کتک­های راه مدرسه، کلاس بالایی­ها با چشم گریان و دل لرزان بدان می­شتابد...

 الهام نظری

وقتی به جایی به نام خانه می­اندیشم سوالاتی در سرم به جریان می­افتند که: آیا خانه متعلق به من است؟ آیا قلمرویی­ست برای من؟ آیا مامنی شده برای رهایی از هر آن­چه که سخت و استوار است؟ آیا آن هم فقط جای­گزینی است در مقابل محیط برون، تا ساعتی از شبانه روز را در آن بگذرانم؟ یا که خانه، خانه­ی من است برای من؟ نمی دانم!

ادامه نوشته

در باب خانه(2)

 هاله میرمیری

روز-داخلی- ساعت  هفت صبح:

کتاب­های روی­هم ریخته، دیوارهایی که با سخنان مهم کاغذ شده­اند، مشکی که آرام در گوشه­ای می­سوزد و عطرش، بوی کندر خانه مادربزرگ را می­دهد. ساعتی که دایره­اش کوچک است... درست به­اندازه­­ی نعلبکی­های زمان فتحعلی­شاه، که تنها می­توانستند استکان­های کمرباریک را بر خود جای دهند. پنجره­هایی که پیش­تر می­توانستی از پشت­شان دنیا را چندرنگ ببینی و حالا شده­اند یک سطح صیقلی و صاف که دنیا را همان رنگی که هست بازمی­نمایانند. نه روشن­تر و نه تیره­تر... حیاط بی­حوض است. .ماهی­های قرمز کوچک هم نیستند که وقتی هندوانه را با ذوق در آب می­اندازیم، هریک به­وری خیز بردارند. صفحه­ای هم نمی­چرخد و سکوت تنها صدایی است که مانده و تنها صدایی که می ماند........... فید اوت.

ادامه نوشته

در باب خانه(1)

 نیلوفر انسان

خورجین خاطرات را که زیر و رو می­کنم تا دنبال معنایی از خانه بگردم که روایت­پذیر باشد، به جز آرامش و راحتی در خانه شخصی­مان، که تجربه­هایی غیر تاریخی­اند، چیز دیگری به ذهن­ام نمی­رسد. احساس تعلق به هیچ خانه­ای نداشتم و از هیچ خانه­ای خاطره­ی پررنگی در ذهن­ام نیست. احساس می­کنم که خانه­ی پدری(و البته مادری!) به معنای خانه­ای که خاطرات کودکی در آن رقم خورده، برای­ام تهی از هرگونه معنایی است...

 مارال فرخی

قرار است چند خطی درباره­ی "خانه" بنویسم و درباره­ی این­که چه معنایی را در ذهنم تداعی می­کند... وقتی داشتم فکر می­کردم که چه بنویسم و از کجا شروع کنم یاد نقاشی­های دوران کودکی­ام افتادم که عنصر اصلی بیشترشان خانه­ای بود پشت به کوه­هایی که خورشید خانوم از بالای­اش می­تابید... حالا هم وقتی به "خانه" فکر می­کنم تصویری کمرنگ از خانه­ای رویایی در ذهنم شکل می­گیرد و لحظه به لحظه پررنگ­تر می­شود...

ادامه نوشته