مرور کتاب: مارکسیسم و نقد ادبی
هاله میرمیری

مارکسیسم و نقد ادبی
نویسنده: تری ایگلتون
ترجمان: اکبر معصوم بیگی
نشردیگر، بهار 1383
مارکسیسم و نقد ادبی، نوشتهی موجز و پرمغز «تری ایگلتون»، کتابیست در حوزهی نقد ادبی که ریشههای عمیق بررسی خود را از سنت نگرش مارکسیستی به حوزهی ادبیات وام میگیرد. ایگلتون در مقدمهی کوتاهِ چند صفحهای این کتاب، هدف از این بررسی را اهمیت و کارکرد بیشینهی «عمل نقد» در شرایطی میداند که مترصد از بین بردن هرگونه نگاه نقادانه در میان سوژگان است. در نظر او، نقد اساسا اقدامی سیاسی و زادهی پیکار با نظام خودکامه است و از آنجایی که نگاه وی ریشه در سنت انساندوستانه و مبارزی چون مارکسیسم دارد، ریشههای این اقدام سیاسی و پیکارجو را در پیوند با تفکر مارکسیستی قرار میدهد. به عقیدهی ایگلتون، «نقد مارکسیستی» بخشی از آن چیزی است که «ماتریالیسم فرهنگی» خوانده شده و مدعی است که فرهنگ تمام آن چیزی نیست که مردمان با آن تنها زندگی میکنند. فرهنگ عرصهای است که نمیتوان از آن چشم پوشید. چرا که هر نبرد سیاسی مهمی، نبرد در پهنهی اندیشهها است و دقیقا از همین روست که ایگلتون میخواهد در زمانهای که نگاه رام و منفعلانهی کنشگران، عرصهی سیاسی را قبضه کرده(زمانهای که رویکرد مارکسیستی از پیش با شکست روبهرو شده است)خوانندگاناش -که عموما دانشجویان رشتهی جامعهشناسی، ادبیات، مطالعاتفرهنگی و منتقدان عرصهی فرهنگ هستند- با خواندن این کتاب کمحجم، باردیگر ابژههای اطرافشان را از دریچهی تفکر مارکسیستی بنگرند.
پرسش اساسی این کتاب آن است که «چگونه میتوان ادبیات را در شرایط و زمینهی اجتماعی آن استوار کرد، بیآنکه به این شرایط و زمینه فرو کاست؟». ایگلتون برای پاسخ به این پرسش بنیادین، نظریات متعددی را در کنار یکدیگر قرارمیدهد، اما در نهایت نظریهی خود را در راستای آن نظریاتی میگسترد که پیوند وثیق خود را با سنت مارکسیستی حفظ کرده و به ارزشهای آن وفادار ماندهاند.
نقد مارکسیستی و فهم انقلابی از تاریخ
ایگلتون برای آن که بتواند غایت نقد ادبی مارکسیستی را روشن کند، به رویکردهای متفاوت نظریهپردازان مارکسیست متوسل میشود. وی در فصل اول کتاب با بررسی رابطهی میان ادبیات و تاریخ، از نظریهی فرهنگی مارکسیسم عبور کرده و سعی خود را برآن میدارد تا در فصول بعدی تکیه بر آرای نظریهپردازان ساختاری و حزبگرا زند و رابطهی میان تاریخ و ادبیات را از منظر آنان بررسی کند. به عقیدهی ایگلتون، هدف نقد مارکسیستی توضیح اثر ادبی و توجه به شکلها، سبکها و معانی اثر ادبی است. اهالی منتقد این سنت، شکلها و معانی ادبی را به منزلهی فرآوردههای تاریخی ویژه درمییابند و در صددند تا از خلال آثار ادبی به فهمی انقلابی از تاریخ دست یابند. به عبارت بهتر، منتقدان مارکسیسم، تاریخ را به مثابه محتوای منتقل در درون اثر درنظر میگیرند و اشکال را تجسدبخش این تاریخ میدانند؛ منتها با تفاوتی عمده نسبت به سنت جامعهشناسی ادبیات غربی. به عقیدهی ایگلتون آنچه در غرب به جامعهشناسی ادبیات شهرت دارد، بررسی محافظهکارانهایی از قرائت مارکسیستی است که به درد همان مصرف غرب میخورد. جامعهشناسی ادبیات به سیاقِ غربیاش، بررسی یک به یک وسایل تولید، توزیع و مبادله در جامعهای خاص است که به مناسبات جامعهشناختی متون ادبی میپردازد. درعوض، نقد مارکسیستی در پی آن است تا رد اثرهنری را از میان روابط اجتماعی عمیقتری چون رابطه میان «زیربنا و روبنا» دنبال کند و تمام آنچه را که در جامعهشناسی ادبیات غربی به مثابه امرجزیی مثله شده، به کلیتی نسبت دهد که خود نشاندهندهی فرایند اجتماعی به معنای عام آن است. آنچنان که مارکس پیشترها به ما آموخت، تاریخ در حکم عنصر برسازندهی محتوای اثر ادبی، مشتمل بر روابط پیچیدهی میان نیروها و مناسبات تولید است. تاریخ آن بستر کلی سازمانیافتهای است که روابط انسانی مبتنی بر دسترسی/عدم دسترسی به ابزار تولید را شکل میبخشد. اگرچه میانجی این روابط، صاحبان عوامل تولید و ایداولوژیهای مسلکمأبانهشان است؛ این روابط به مثابه شاکلههای بهوجودآورندهی تاریخ پیوسته برساخته میشوند. اما آنچه روابط درهم تنیدهی تولید را به اثر هنری زمانه متصل میکند، فرم ادبی-هنری عجین با ایداولوژی است که میتواند روابط تولیدی موجود را طبیعی یا غیر طبیعی جلوه دهد. درباره ایداولوژی تلقیهای متعددی وجود دارد. مثال ایگلتون، آلتوسر و ماشری است. موضع دوسویهی آلتوسر دربارهی رابطهی ایداولوژی و هنر، پاسخی متفاوت از آن چیزیست که مارکسیستهای کلاسیک نسبت به رابطهی ایداولوژی و هنر داشتند. اگر در نگاه مارکسیسم عوامانه، ادبیات هیچ چیز جز ایداولوژی در شکل هنری معینی نبود، آلتوسر هنر را همزمان در داخل و خارج ایداولوژی میگنجاند. به عقیدهی آلتوسر، هنر درعینحال که در چارچوب ایداولوژی میگنجد، باید از این چارچوب فراتر رود تا امکان بازشناسی ایداولوژی را فراهم آورد. به موجب این کار، مخاطبان قادرند آن حقیقتی را که ایداولوژی از آنان دریغ میدارد، بشناسند. «پیر ماشری» نیز تا حدی با این نظر آلتوسر موافق است. وی معتقد است که هنر با دادن شکلی متعین به ایداولوژی و تثبیت آن در محدودهی داستانی، قادر است از ایداولوژی فاصله بگیرد و بدینسان، محدودیتهای ایداولوژی را برای ما آشکار سازد.
اگرچه ایگلتون نظر این دو تن را ظریفتر از سایر نظریهپردازان مارکسیست میداند، اما در نهایت با تأیید این نکته که «ایداولوژی چیزی بیش از مجموعهی بیشکل تصاویر معلق است»، دست رد بر سینهی برداشتهای سوبژکتیویستی از ایداولوژی میزند و تلقی انضمامی و ساختاری نسبت به آن را جایگزین میکند.
دوئل شکل و محتوا
مجادله میان شکل و محتوا در بررسی آثار ادبی، تاریخچهای به درازنای عمر نقد ادبی دارد. آنچنان که پیشتر گفته شد، اگر در نقد ادبی مارکسیستی کلاسیک تاریخ به مثابه محتوا و آثار ادبی در حکم اشکال، رابطهی شکل و محتوا را بازمیتاباندند، منتقدان مارکسیت معاصرتری چون لوکاچ، گلدمن و ماشری، آن کلیبینی روش مارکسیستی متقدم را وانهاده و یکسره به اهمیت «شکل» در بازنمایی محتوای تاریخی پرداختهاند. مارکس خود بر آن بود که شکل و محتوا در اثر هنری، در دل یکدیگر جای دارند. مصداق این داعیه را میتوان در این جملهی وی بازشناخت: «شکل ارزشی ندارد مگر آنکه شکل محتوای خود باشد». به عبارتی بهتر، در نظر مارکس، شکل و محتوا بهصورت دو سویه بروی هم تاثیر مینهند و اندیشیدن به هر کدام از آنها به صورت مجزا، محتواهایشان را از معنا تهی میکند. اما دراین میان، بر سر مواضع ایداولوژیک چه میآید؟ آیا شکل ایداولوژی را برمیسازد یا محتوا؟ اگرچه خود مارکس از یگانگی این دو حوزه یاد میکند، اما بسیاری از همکیشان او چون«تروتسکی»، محتوا را بر شکل ارجح میدانند. به عقیدهی تروتسکی «شکلهای نو»، زیر فشار نیازی درونی و درخواست روانشناختی جمعی کشف میشوند. به نظر او خواستها و نیازهای درونی که در نهایت این شکل را بر میسازند، نتیجهی شیوههای جدیدی از «دریافتن واقعیات اجتماعی» است. اما در اینجا، بار دیگر این سوال به ذهن مخاطب متبادر میشود که تحت تأثیر چه مکانیزمی سوژگان واقعیت اجتماعی را در مییابند؟ به این پرسش اساسی ایگلتون و مابقی نظریهپردازان پاسخهای متفاوت دادهاند.
در نظر ایگلتون فرم از یگانگی سه عنصر(سبک، نویسنده و زبان) در محاط ایداولوژی است که ساخته میشود؛ بدین صورت که نویسنده شکل را(که از اشکال پیشین منبعث است) دریافت میکند؛ با خلاقیت و شیوههای منحصربه فرد خود ترکیب میکند؛ و در نهایت آن را با تمهیدات جدید زبانی، به مثابه یک متن ارایه میدهد. به نظر ایگلتون، تمام این اتفاقات در بستر ایداولوژی شکل میگیرد. این در حالی است که لوکاچ نظر دیگری در مورد ایداولوژی دارد. بهنظر لوکاچ یک اثر هنری خوب اثری است که روابط بین انسانها، طبیعت و تاریخ را در «نمونهنماترین» مرحلهی تاریخ ـ مرحلهای که مشتمل بر نیروهای نهفته در جامعه و از قضا ایداولوژی است ـ به مخاطب نشان دهد. «رئالیسم» بهترین شکلی است که در آن میتوان وسایل تاریخی را بهنمایش گذاشت، چرا که از سویی، سویههای ذهنگرای ناتورالیسم را ندارد و از سوی دیگر در چهارچوب سختاندیش فرمالیسم نیست.
از دیگر مارکسیستهای علاقهمند به بررسی شکل اثر هنری و ایداولوژی «لوسین گلدمن» است. گلدمن با روش مشهور خود با نام «ساختارگرایی تکوینی» نشان میدهد که در شکلدهی اثر هنری، آنچه اهمیت دارد ساختارهای ذهنی و فرافردی(مشتمل بر ساختار اندیشهها، ارزشها، تمایلات و آرزوهای خاص یک گروه مشترک) است. گلدمن این مجموعه را «جهاننگری» مینامد.
در همین راستا، ماشری موضع دیگری اتخاذ میکند: «اثر ادبی نهچندان با آنچه میگوید، که با آنچه نمیگوید به ایداولوژی مربوط میشود. سکوتهای معنادار، و غیبتها در متن همه نشان از آن دارند که مولف قادر به گفتن آنها نیست و دقیقا از همین بابت است که متنها به هیچ روی کامل نیستند». به عقیدهی وی، اهمیت اثر هنری نیز در این تناقضها نهفته است نه در یگانگی آن.
"مگر تو نویسنده نیستی؟" یا "نویسنده و تعهد"
در حالیکه منتقدان مارکسیست چون لوکاچ و گلدمن تاثیرات ایداولوژی را بیرون از متون و بدون بعد پراتیکاش بررسی میکردند، «لنین» و «پلخانف» معتقد بودند که هنر(ادبیات) باید جانبدارانه، خوشبینانه و قهرمانی باشد. درحقیقت، اینان هیچ آمال دیگری در سر نمیپروراندند جز آن که گونهای از شکل هنری(رئالیسمِ سوسیالیستی) بتواند اهداف حزب و طبقهی کارگر را تحقق بخشد. البته مواضع تمام این حزباندیشان یکسان نبود. مثلا ادبیات مورد علاقهی لنین، ادبیاتی با موضع آشکارا طبقاتی بود که تبلیغات بیهوده نمیکند، حساب خود را با سرمایهداری تسویه میکند و هنرمند در نگارش متناش بیطرف نیست. درحالیکه هنر از منظر «پلخانف» بازتاب صرف واقعیت اجتماعی است. یعنی پلخانف بر خلاف موضع پدران خود(مارکس و انگلس) که معتقد بودند آثارهنری خود هدفی در خود دارند، متمایل است تا ادبیات صرفا بهمثابه ابزاری در دست ایداولوژی جامعه قرار بگیرد و واقعیت(که معلومالحال است) را نشان بدهد.
تولید اجتماعی هنر
«نویسنده به دلیل آنکه ناشر را ثروتمند کرده و در قبال کار خود «مزد» دریافت میکند،کارگر است.»
این سخن مارکس را باید آویزهی گوش کرد. اینکه هنر نیز مانند دیگر کالاهای مورد نیاز انسان، تولیدی اجتماعی است. شاید این مهمترین سوالی است که میتوان از خود پرسید: «موضع اثر ادبی در چارچوب روابط تولیدی زمانهی خود چیست؟» در اینباره دو تن، یعنی «والتر بنیامین» و «برتولت برشت»، گفتهاند: «مولف در وهلهی اول تولیدکننده است؛ تولیدکنندهای که بر عکس تلقی رمانتیک پیشین، که آن را آفریننده میدانستند، کارگر است؛ ریشههای تاریخی معینی دارد؛ با مواد و مصالحی که در اختیار اوست میتواند از شکل های کهن تولید هنر استفاده کند، از آنها آشناییزدایی کند و به گونهای انقلابی شکل هنری جدید خود را بیافریند». بدین ترتیب، در اینجا هنر نیز مانند هر شکل دیگری از تولید، متکی بر مجموعهای از روابط اجتماعی میان تولیدکننده و مخاطب است، منتها در میدانی که میدان هنری نام دارد.
آنچنان که در خلال سطور پیشین ذکر شد، مسألهی کتاب مارکسیسم و نقد ادبی، مجادلهی مناقشهبرانگیز «شکل» و «محتوا» در اثر ادبی است. شاید این مسأله در وهله اول ارتباط خود را با نظریات جامعهشناسی و علوم اجتماعی به طور کل، مشخص نکند. اما در پس آن، چالشی دیده میشود که در سطحی کلانتر، مسأله بنیادین جامعهشناسی امروزین است. به نظر میرسد که مسأله ارجحیت شکل و محتوا با اندکی اغماض همان ساختار و عاملیت در جامعهشناسی باشد. آن مسأله یا چالشی که به اندازهی عمر سپریشدهی علم جامعهشناسی قدمت دارد و در پس آن این پرسش اساسی نهفته است که سرانجام ساختار پیروز است یا عاملان؟ هرچند امروزه به مدد رویکردها و پارادایمهای تلفیقی موجود، دیگر خبری از تفکیکهای شسته و رفتهی گذشته نیست و این دو(به زعم آنتی دوالیستها) دایما بهیکدیگر نان قرض میدهند، اما به نظر میرسد که موضع بسیاری از آنان که اهل تاملاند، در خصوص تفکیک این حوزه، کماکان پابرجاست. ایگلتون نیز یکی از همانها است که بر خلاف آنکه سعی بر آن دارد تا کلاژی از نظریات رنگارنگ بسازد، اما در نهایت با حفظ موضع خود، به سوی آنانی میگرود که به تولید اجتماعی اثر معتقدند و نقش شکل یا ساختار را در آن برجسته، و آن را مانند تولید سایر کالاها تلقی میکنند. موضع ایگلتون وتمام آنهایی که به هنر به مثابه امر اجتماعی مینگرند، به دل مینشیند. درست است که هنرمند در میدان ادبی و هنری و میان سه حوزهی نیروهای تولید(آنچه امکان هنرورزی را بالقوه داراست)، روابط تولید(رابطهی هنرمند و ابزارآلات هنری) و ایداولوژی در کشمکش و تضاد است، اما آیا واقعا آنچه هنر است از خلال تمام آنچه گفته شد خلق میشود؟ آیا هیچ مکانیزم دیگری وجود ندارد تا در آن هنرمند، با تمسک به قوهی ابتکار خود، بی آنکه جهاننگری خاصی داشته باشد یا روحیهای انقلابی، اثری خلق کند؟
ایگلتون که به این سوالات پاسخی نمیدهد.....شاید بتوان آنها را در کتب دیگر جست.
و از آنها مدام سوال