فرهنگ جامعهشناسی و چالشهای پیش رو
ترجمان: افسانه قرهداغی
امانوئل والرشتاین در مقالهای با عنوان «میراث جامعهشناسی*» به بحث در مورد چالشهایی پرداخته که جامعهشناسی در سالهای اخیر با آنها روبرو بوده است. در اینجا خلاصهای از این مقاله ارایه شده است.
جامعهشناسی به عنوان یک رشته در اواخر قرن 18 پایهگذاری شد. در آن زمان، مرزبندیهایی میان رشتههای مختلف وجود داشت که محدودهی هر یک را کاملا مشخص میکرد. در واقع، هر رشته علاوه بر تعیین موضوعهای مورد بحث خود، میبایست موضوعهای غیرمرتبط و خارج از چارچوب نظریاش را نیز مشخص میکرد. مرزهای موجود بین هر یک از رشتهها ناشی از سه گسست بود: 1. شکاف گذشته و حال، که تاریخ ایدئوگراف را از اقتصاد، علوم سیاسی و جامعهشناسی جدا میکرد. 2. شکاف متمدن/دیگری یا اروپایی/غیر اروپایی که 4 رشتهی ذکر شده را از انسانشناسی و شرقشناسی جدا میکرد. 3. شکاف بازار، دولت و جامعهی مدنی که هر یک به ترتیب حوزهی اقتصاد، علوم سیاسی و جامعهشناسی را شکل میدادند.
اما اتفاقاتی که پس از سال 1945 روی داد، منطق شکلدهندهی این سه شکاف را تضعیف کرد، به طوری که تشخیص مرزهای میان هر یک از این رشتهها امکانناپذیر بود. در چنین شرایطی، معتقدم که جامعهشناسی دیگر یک رشته نیست، بلکه وجودی سازمانی و نهادی یافته است. در نتیجه، ترجیح میدهم به جای صحبت از جامعهشناسی به عنوان یک رشته، از فرهنگ جامعهشناسی سخن بگویم. اما منظور از فرهنگ جامعهشناسی چیست؟ ذکر دو نکته میتواند به این پرسش پاسخ دهد: نخست اینکه منظور از فرهنگ، مجموعهای از اصول و کردارهاست، که اکثر اعضای یک جامعه آنها را مشترکا و ناخودآگاه در اختیار دارند. نکتهی دوم این است که متفکران تکوینی این اصول مشترک را برا ی ما آشکار کردهاند. مارکس، دورکیم و وبر، متفکران تکوینی در جامعه شناسی هستند که بنیانگذاران این رشته نیز به شمار میآیند. برای درک بهتر فرهنگ جامعهشناسی مرور آرای هر یک از این متفکران الزامی به نظر میرسد.
از نظر دورکیم، موضوع جامعهشناسی بحث در مورد واقعیت اجتماعی یا همان امر اجتماعی است. دورکیم سه ویژگی یاسه گزاره را در این رابطه مطرح میکند، که اصول اولیه و بنیادین بحث او را تشکیل میدهند. 1. واقعیتهای اجتماعی شئگونه هستند. 2. واقعیتهای اجتماعی الزامآورند. 3. واقعیتهای اجتماعی نسبت به افراد، موقعیتی بیرونی دارند. او در ادامه به این نکته اشاره میکند که وجود واقعیت اجتماعی به تعاملات افراد وابسته است، و این تعاملات در نهایت باورها و رفتارهایی را ایجاد میکنند که به شکل جمعی، نهادینه میشوند. پس میتوان از واقعیت اجتماعی به عنوان یک برساختهی اجتماعی سخن گفت. دورکیم تلاش میکرد قلمرویی مختص به جامعهشناسی و متمایز از قلمرو دیگر علوم ایجاد کند، که همین قلمرو نیز یکی از اصول موضوعهی فرهنگ جامعهشناسی را شکل میدهد؛ در این مقاله، آن را اصل موضوعهی شمارهی 1 می خوانم:
گروههای اجتماعی دارای ساختارهای منطقی و توضیحپذیر هستند.
نبود اتحاد درونی در میان این گروههای اجتماعی منجر به بروز درگیریهای طبقاتی میان آنها میشود. این بحث، مارکس و عقاید او در مورد کشمکشهای طبقاتی را به یاد میآورد. در واقع، تلاش مارکس بر پاسخدادن به این پرسش متمرکز بود که چرا گروههای اجتماعی که ظاهرا هر یک، واحدهایی را تشکیل می دهند، در واقع با منازعات طبقاتی مواجهاند. پاسخ مارکس به روابط متفاوت افراد با ابزار تولید اشاره میکند. اصل موضوعهی شمارهی 2 در فرهنگ جامعهشناسی از همین بحث ریشه میگیرد:
تمام گروههای اجتماعی از خرده گروههایی تشکیل شدهاند، که به صورت سلسله مراتبی طبقهبندی میشوند و با یکدیگر در منازعه هستند.
اما بحث ما به این نقطه ختم نمیشود. پرسشی که به ذهن میآید این است که چرا جوامع در چنین شرایطی متلاشی نمیشوند؟ عقاید وبر را میتوان پاسخی به این پرسش دانست. او توضیح میدهد، که به رغم وجود درگیری و کشمکش، نوعی نظم نیز در این گروهها وجود دارد. مشروعیت مفهوم محوری وبر است. او میپرسد که چرا کنشگران از دستوراتی که به آنها داده میشود پیروی میکنند؟ او اعتقاد مردم به مشروعیت را عامل اصلی این اطاعت میداند. از دید وبر، سه نوع مشروعیت وجود دارد. او تنها مشروعیت مبتنی بر عقلانیت را متناسب با دنیای مدرن میداند. مفهوم مشروعیت سومین اصل موضوعهی فرهنگ جامعهشناسی است:
خودداری و جلوگیری گروهها ازبروز کشمکش به این دلیل است که خردهگروههایی که در ردههای پایینتر قرار دارند، مشروعیت ساختار اقتدار گروه را میپذیرند، زیرا از این راه گروه میتواند به حیات خود ادامه دهد و وجود گروه تضمینگر منافع بلند مدت خرده گروههاست.

این سه اصل موضوعه پایههای تفکر جامعهشناسی را شکل میدهند. اما در چند دههی اخیر، جامعهشناسی و اصول موضوعهاش با چالشهایی روبرو شده است. در اینجا از 6 چالش موجود نام خواهم برد.
1: فروید و روانکاوی: فروید یکی از همعصران دورکیم و وبر بود. تقسیمبندی او از ذهن، در توضیح اینکه چگونه واقعیتهای اجتماعی دورکیم در خودآگاه افراد درونی میشوند، کاربرد زیادی دارد. نکتهی قابل توجه این است که فروید در بسیاری از موارد به توضیح فرآیندهای اجتماعی پرداخته است، اما متاسفانه وجوه جامعهشناختی آثار او اغلب نادیده انگاشته شدهاند. فروید در توضیح روانپریشی و در ارایهی درمان برای آن، تلاش میکند نشان دهد که در پس پشت رفتارهای به ظاهر غیرعقلانی بیماران، لایههایی عقلانی وجود دارد. به تعبیر دیگر، فروید معتقد است که اعمال کنشگران از منظر خودشان غیرعقلانی نیست و هیچ فرد بیرونی نمیتواند اعمال آنها را نادرست یا غیر عقلانی بخواند.
همین عقیده فروید مبنی بر عقلانی بودن ریشهی تمام رفتارها، جامعهشناسی و در واقع عقلانیت را از دو حیث با چالش روبرو میکند. نخست اینکه، عقلانیت در صورتی معنا مییابد که در برابر رفتارهای غیرعقلانی قرار گیرد؛ چیزی که فروید به آن اعتقادی ندارد. دوم اینکه، از دیدگاه جامعهشناسی، معیاری برای سنجش عقلانیت و قضاوت در مورد عقلانیبودن رفتار انسانها وجود دارد. اما فروید معتقد است که هر فرد رفتارهای خود را عقلانی میداند. ر خلاصه آنکه، آنچه فروید به چالش میکشد عقلانیت رسمی است؛ مفهومی که بنیانگذاران جامعهشناسی، هر یک به نوعی به آن اعتقاد داشتند. دورکیم خود را عقلگرا میخواند، مشروعیت عقلانی – قانونی، رکن اصلی تحلیل وبر از اقتدار را شکل میداد و مارکس به دنبال تحقق سوسیالیسم علمی(یا همان عقلانی) بود. بدین ترتیب، عقلانیت رسمی به عنوان یکی از ستونهای جامعهشناسی دچار چالش شد.
2: اعتراض به اروپا محوری: چالش دوم به مشکلاتی اشاره میکند که اروپامحوری با آن مواجه شد. عبدالملک را میتوان اولین فردی دانست که شرقشناسی را مورد اعتراض قرار داد. او تلاش خود را به یافتن " نظریهی اجتماعی معناداری " معطوف کرده بود و معتقد بود که برای دست یافتن به چنین نظریهای، باید تمدنها، نواحی فرهنگی و ملتها را (به عنوان سه عنصر سازندهی این دنیا) با یکدیگر مقایسه کرد، که البته این مقایسه نباید تقلیلگرایانه باشد. او تنها از دو تمدن(Indio-Aryan and Chinese ) نام میبرد که هر یک دارای نواحی فرهنگی متعددی هستند. او با این تقسیمبندی نشان میدهد که موقعیت جغرافیایی، یکی از ویژگیهای مهم هر تمدن و هر منطقهی فرهنگی است، که باید در بررسی تاریخ و روند تاریخی رویدادها مورد توجه قرار گیرد.
آنچه موقعیت جغرافیایی را در دیدگاه عبدالملک برجسته میکند، ارتباط و تلقی هر تمدن(با توجه به موقعیت جغرافیاش) از مفهوم زمان است. او مدعی است که غرب "دیدگاهی عملگرایانه " نسبت به زمان دارد؛ زمان وسیلهای برای عمل کردن است و نه مفهومی از جایگاه انسان در امتداد تاریخ. اما در سمت دیگر دنیا شرق قرار دارد و مفهوم غیرتحلیلی آن از زمان: زمان کالا نیست. در واقع میتوان گفت که عبدالملک، جغرافیای هر یک از تمدنها را عنصری تاثیرگذار بر درک آنها از زمان میداند، موضوعی که درجامعه شناسی کلاسیک و برای متفکران تکوینی آن به هیچ وجه مساله تلقی نمی شد.
3: زمان، برساختهی اجتماع: چالش سوم نیز به موضوع زمان اشاره میکند. برودل در این راستا از چهار نوع زمان اجتماعی(زمان به عنوان برساختهی اجتماع) سخن میگوید و ادعا میکند که درک دانشمندان قرن 19 و 20، تنها به دو نوع اول از زمان محدود بوده است. در تعریف نخست، زمان متشکل از توالی رویدادهاست. زمان همچون خطی است که نقاط بیشماری روی آن قرار دارد و هر یک از این نقاط، حادثه و رویدادی را نشان میدهد. در این دیدگاه، همه چیز هر لحظه در حال تغییر است و تجربهها و اتفاقات در آن تکرار ناپذیرند. این دیدگاه را تاریخگرایی ایدئوگراف مینامیم. در تعریف دوم، رویدادهای اجتماعی فاقد زمان هستند و در واقع مجموعهای از قوانین(ساختارها) هر پدیده و رویداد را توضیح میدهند، که تحت تاثیر زمان نیز قرار نمیگیرند. در این رویکرد، از زمان ابدی سخن میرود؛ دیدگاهی که فرهنگ جامعهشناسی بر آن استوار است. استروس یکی از معتقدان به این تعریف است.
اما مخالفت برودل از این اعتقاد ناشی میشود که هیچ یک از این دو تعریف، تامل کافی نسبت به زمان نداشتهاند. او بر آن است که واقعیت اجتماعی با در نظر گرفتن دو تعریف دیگر از زمان قابل توضیح است. نخست، زمان ساختاری، که به رغم طولانی بودن، ابدی نیست و دیگری، زمان دورهای یا چرخهای که زمان دورهها در درون ساختارهاست. این دو تعریف اخیر از آن جایی به چالش برای فرهنگ جامعهشناسی تبدیل میشوند که در این فرهنگ، جایی برای حضور زمان به عنوان برساختهای اجتماعی دیده نمیشود.
4: علوم دقیقه: تغییراتی که در سالهای اخیر در علومی مانند ریاضی، شیمی و بهویژه فیزیک روی داده، بر جامعهشناسی و مفاهیم آن نیز تاثیر گذارده است، زیرا جامعهشناسی از آن دسته علومی است که بسیاری از مفاهیم و پیشفرضهای خود را از علم فیزیک(به دلیل پیشرفت چشمگیرش در قرن 19) وام گرفته است. پریگوگاین(Prigogine) یکی از افراد مهم در تحول روی داده در علوم است. او با تلاشهای خود نشان داد که به رغم تصورات پیشین، علم شیمی پایهای برای فیزیک به شمار میآید.
معکوس شدن این رابطه تاثیر زیادی بر نوع و جهت ارتباط بین علوم طبیعی و علوم اجتماعی داشت. او در واقع این دو علم را دوباره با یکدیگر مرتبط کرد، اما اینبار علوم اجتماعی و خلاقیت و نوآوری در این علوم بود که فرآیندهای علوم طبیعی را جهت میبخشید(این ادعا را می توان نقض گفتهی فروید دانست. او معتقد بود که سه رویداد مهم جامعهشناسی را متحول کرده است: 1. کشف کپرنیک مبنی بر اینکه زمین مرکز عالم نیست. 2. کشف داروین که ادعا کرد انسان گونهای از حیوانات است و 3. عقاید خود فروید که مدعی بود رفتارهای خودآگاه ما را ناخودآگاهمان اداره میکند. پریگوگاین معتقد است که اکنون میتوان این روند و ارتباط را معکوس کرد).
5: جنبشهای فمینیستی: این جنبشها، چالش دیگری برای جامعه شناسی تلقی می شوند که معتقدند علوم به شیوههای گوناگون، دچار سوگیری هستند. نادیدهگرفتن زنان به عنوان افرادی تاثیرگذار بر سرنوشت انسان و بیتوجهی به چشمانداز آنها نسبت به امور و بیاهمیت دانستن عنصر احساس در بررسی پدیدهها از نقدهای مورد ادعای این جنبشهاست. پیروان جنبشهای زنان، علوم اجتماعی(و نیز علوم طبیعی) را متهم میکنند که تفوق و سلطهی مردانه در اکثر آثار و کشفیات و ادعاهای این علوم واضح و آشکار است.
سه محقق زن با نام های کِلر، هاراوی و شیوا هر یک به نوعی در جهت اثبات این ادعا تلاش کردهاند(ویژگی مشترک آثار این سه محقق این است که نقد آنها بر علوم طبیعی هرگز منجر به رد و انکار علم و اهمیت آن نشد که خود آنها نیز چنین خواستهای نداشتند و اینکه این نقد نیاز به داوری اجتماعی و مسوولانه را در مورد علوم طبیعی آشکار کرد). فرهنگ جامعهشناسی و پیشفرض آن مبنی بر اینکه جنسیت، عاملی بیارتباط با فعالیتهای علمی به شمار میآید، توجه انتقادات فمینیستی را به سمت خود جلب کرده است.
6: مدرنیته: مدرنیته آخرین و نیز عجیبترین چالش موجود است. لاتور نویسندهایست که در کتاب خود با عنوان «ما هرگز مدرن نبوده ایم» مدعی شده است که مدرنیته با توجه به مفهوم و تعریفی که در اذهان دارد(شکاف و انقلابی در زمان در برابر گذشتهی با ثبات) هرگز رخ نداده و محقق نشده است. او معتقد است که واژهی «مدرن» دو فرآیند را از چشم ما پنهان میکند: ظهور دایمی پیوندهایی بین فرهنگ و طبیعت(که حاکی از اعتقاد به دوگانهی فرهنگ/طبیعت است؛ آنچه لاتور با آن مخالف است) و نیز پالایش این پیوندها و این دو حیطهی متمایز از منظر هستیشناسی. این دیگاهی است که در فرهنگ جامعهشناسی نیز وجود دارد و لاتور با ابراز مخالفتاش، این دیدگاه را با مشکل مواجه کرده است. لاتور به دوگانهی فرهنگ/طبیعت معتقد نیست و این دو را دو قطب متضاد و متمایز از هم نمیداند. از منظر این متفکر، تنها میتوان از فرهنگ ـ طبیعت سخن گفت.
Immanuel Wallerstein. The Heritage of Sociology, The promise of Social Science. The Presidential Address, XIVth World Congress of Sociology, Montreal, 26 July 1998.
و از آنها مدام سوال