|
یان فرگوسن(Iain Ferguson) ترجمان: کاوه اکبری چکیده · دیدگاه پست مدرن در سیاست اجتماعی نمایندهی شکافی میان دریافتهای مادی و هنجاری انضباطی است. · پست مدرنیزم مفهومی متضاد است که سه جنبهی مدرنیزم را به چالش میکشد: Modernisation، Modernism (ادبیات و هنر) و Modernity. · در سیاست اجتماعی، رویکرد پست مدرن، هم به دنبال توضیح تحولات اجتماعی جاریست و هم درصدد فراهم آوردن بنیانی برای برای دیگر رویکردهای انتقادی در مورد رفاه اجتماعی. · مخالفتهای تاریخی، سیاسی و فلسفی مهمی با پست مدرنیزم وجود دارد، چه در چارچوب تفسیری و چه در زمینهی فعالیتهای آزادانه. مفهوم "روشنگری رادیکال" راه جدیدی برای درک و شناخت مواضع گروههای ستمدیدهی اجتماعی فراهم میآورد. سرآغاز پست مدرنیسم بر پایهی رد رویکردهای مادی و هنجاری برای درک زندگی اجتماعی شکل گرفت. پست مدرنیزم هستیشناسی خود را با زبان آغاز میکند و میگوید: خارج از محدودهی زبان هیچ حقیقت یا واقعیت عینی جود ندارد. تنها گفتمانها و روایتهای مختلف، شیوههای مختلف احساس جهان، که هیچ کدام معتبرتر از دیگری نیستند، وجود دارند. با رد بحث پیشرفت در اندیشههای روشنگری قرن هجدهم و به ویژه نظریههایی که میخواهند جهان را به عنوان یک تمامیت واحد عرضه کنند(فراروایتها و کلان روایتها)، پست مدرنیزم کار خود را از "شک به فراروایتها" از دید هنجاری آغاز کرد. از آنجا که جهانبینیهای تمامیتی، هم گولزننده و هم خطرناکند، پست مدرنیزم در عرصهی سیاست اجتماعی با تغییرات کوچک و خرد آن هم در سطح محلی کار دارد. جالب اینجاست که پست مدرنیزم بیش از آنکه مردم را به ایجاد تغییرات اجتماعی وادارد به گریز از آنها دعوت میکند. بیشترین تاثیر پست مدرنیزم از جانب نویسندگانی بودهاست که به دنبال بسط یک بنیان نظری برای عمل اجتماعی و یا یک سیاست اجتماعی انتقادی هستند. این دسته را پست مدرنیستهای "خوشبین" یا پست مدرنیستهای"ضعیف" مینامند که به دنبال ترکیب عناصر پست مدرن با عناصر سیاست اجتماعی ساختاری و سیاست اجتماعی انتقادی هستند. لئونارد که یکی از تاثیرگذارترین متنهای سیاست اجتماعی انتقادی را نوشتهاست، در دههی 70 گفتهاست:"پست مدرنیزم یک عامل کاملا نو برای یک مارکسیزم پویاشده فراهمکرد "(Leonard, 1997:xiii). پست مدرنیزم چیست؟ پست مدرنیزم اساسا یک مفهوم متضاد است: هر بحثی پیرامون پست مدرنیزم باید به ناچار از مدرنیزم و مفاهیم مرتبط با آن آغاز شود. مارشال برمن(Marshal Berman,1982,1999) میان سه کلیدواژهی مرتبط با مدرنیزم تفاوت قایل میشود: مدرنیزاسیون، که به پیشرفتهای اقتصادی، اجتماعی، و فنآوریای که در جامعهی سرمایهداری اتفاق افتاد اشاره دارد. مدرنیزم، که جنبشهای هنری در ابتدای بیستم و گرایشهای مختلف هنر مدرن در دههی 60 اشاره دارد و مدرنیته، زندگی بهکلی دگرگونشدهی انسان در نظام سرمایهداریست که با چالش فلسفی (روشنگری) با سنتگرایی قرن هجدهم آغاز میگیرد و در قرن نوزدهم بیشتر شهرهای اروپا و آمریکا را درمینوردد. بیشترین تغییراتی هم که پستمدرنیزم سبب شده در همین سه شاخه بودهاست. در مورد پیشرفتهای اجتماعی و اقتصادی، پست مدرنیزم معتقد است که سرمایهداری دچار تغییرات بنیادینی شده، از جمله آنکه از سرمایهداری سازمان یافته به سرمایه داری بیسامان تبدیل شدهاست(Lash and Urry, 1987). در شاخهی دوم، هنر پست مدرن مدعی شکستن هنر مدرن و کار بر مبنای التقاطگرایی، تکثرگرایی و هنر تقلیدی(پاستیش) است. اما در واقع، شاخهسوم است که پست مدرنیزم در آن نسبت به مدرنیزم بسیار معترضانه برخوردکردهاست: چالش فلسفی. در اینجا به تعریف جالبی از پست مدرنیزم برمیخوریم: من پست مدرنیزم را به عنوان شک نسبت به فراروایتها تعریف میکنم... کارکرد روایت گم شدهاست...قهرمان بزرگاش،خطرهای بزرگاش، سفرهای بزرگاش، هدفهای بزرگاش. همه در پشت ابرهای عناصرزبانی روایت پنهان شدهاست...بنابراین جامعهی آینده سقوط خواهدکرد... میان شهرستانی در یک... کاربردشناسی ادات زبان. بازیهای زبانی گوناگونی وجود دارندـ یک ناهمگنی عناصر. آنها تنها سازمانهایی را روی قطعات زمین بنا میکنندـجبرگرایی محلی...تصمیم سازان، با اینهمه، میکوشند تا این ابرهای اجتماعی را بر اساس ماتریکسهای ورودی/خروجی مدیریت کنند. (Lyotard,1984:xxiv) شک به فرارویتها کانون اصلی تفکر پست مدرنیزم است. فراروایتها میکوشند تا دنیا را به صورت تمامیتی بههمپیوسته نشان دهند. مارکسیزم و فمینیزم نمونههای آشکار این نوعاند. بخشی از این اصرار فراروایتها به دلیل اعتقاد آنها به امکان کشف یک حقیقت علمی دربارهی جهانیست که در آن زندگی میکنیم. در پیروی از پساساختارگرایان، پست مدرنیستها معتقدند که هیچ حقیقت بیرونیای خارج از زبان، برای کشفشدن وجود ندارد. تنها بازیهای زبانی هستند که هر یک نسخهی خود را از حقیقت ارایه میدهند. اما هیچ حقیقت نابی وجود ندارد. بنابراین، پست مدرنیزم، به نوعی یک شکل افراطی از ساختگرایی اجتماعی(Burr,2033) و یا ضد رئالیسمی است که در آن تنها ساختهای اجتماعی و یا روایتهای محلی حضور دارند، بی آنکه یکی از دیگری معتبرتر باشند. دیگر دلیل رد فراروایتها این است که اعتقاد به یک حقیقت واحد به معنی تمامیتخواهی در برابر دیگر انواع حقیقت است. حال آنکه به باور پست مدرنیزم صداهای بسیار و روایتهای فراوانی وجود دارند که همه به یک میزان اعتبار دارند. اعتقاد به حقیقت واحد، از آن رو که تمامیتخواهی به دنبال میآورد، نه تنها گمراه کننده، که خطرناک است. مخالفتهای تاریخی/جامعهشناختی همانگونه که اشاره شد ادعای پستمدرنیزم این است که یک دورهی تاریخی(مدرنیزم) به سر آمده و دورهای جدید جای آن را پرکرده است و این دورهی جدید(پست مدرنیزم) ویژگیها و شاخصههای خاص خودش را دارد. حال آنکه، بسیاری با این نظر مخالفند. مثلا در مورد هنر، کالینیکوس(Callinicos,1989:14-15) معتقد است که آنچه پستمدرنها به نام خود ثبت کردهاند همگی عناصر تعریفشدهی مدرنیزم هستند که بسیاری از آنها در آغاز قرن بیستم آفریدهشدهاند؛ مانند آثار جویس و الیوت. همچنین سازماندهی صنعت در پایان قرن بیستم آنقدر که پستمدرنیزم اغراق میکند تغیر نکردهاست. البته کسی تغییرات اساسی رخداده در پایان قرن را کتمان نمیکند، اما آیا میتوان نام دورهای جدید را برای این زمان درنظرگرفت(فیلسوف آلمانی، یورگن هابرماس، به جای پست مدرنیزم از مدرنیتهی عالی بهرهمیگیرد). مخالفتهای فلسفی دومین موج مخالفتها، در برابر ادعاهای فلسفی پست مدرنیزم مبنی بر رد وجود واقعیت بیرونی شکل گرفت. مضمون این ادعا را در اینجا با یک مثال روشن میکنیم. چگونه میتوانیم مطمئن باشیم که جنگ جهانی، هولوکاست و یا تجاوز به هزاران زن در خلال جنگهای کوزوو واقعا رخ دادهاند یا نه؟ پست مدرنیزم همهی اینها را روایتهایی میداند که تنها بازی زبانیاند و واقعیت بیرونی ندارند. آیا این پذیرفتنیست؟ "درواقع، پست مدرنیزم نمیخواهد دست خود را برای آزمایش تجربی واقعیت آلوده کند. در عوض در کناری میایستد و گفتمانهای پایانناپذیری دربارهی گفتمانها تولید میکند"(Pilgrim,2000:13). مخالفتهای اخلاقی/سیاسی از نخستین موضعگیریهای پستمدرنیزم، رد میراث فکری عصر روشنگریست. روشنگری را گروهی از روشنفکران فرانسوی و اسکاتلندی هچون آدام اسمیت، دیوید هیوم، ولتر وکانتِ آلمانی پیش میبردند که افکارشان فاصلهی زیادی با روشهای پیشین درک زندگی اجتماعی و اخلاقی داشت(Broadie,1997;Callinicos,1999;Herman,2001). کالینیکوس معتقد است این متفکران دو مشخصهی مشترک داشتند. نخست، روشی عقلانی بر پایهی فیزیک نیوتونی؛ دوم، تلاش برای بسط این درک علمی به کل جامعه(Callinnicos,1999:15-6). در عمل این بدان معنا بود که عقلانیت انسان، و نه سنت و مذهب، باید بنیان جامعه را شکل دهد. افزون بر این، تلاش آنها برای درک جامعه به عنوان یک کل بههمپیوسته بود که اغلب به بحثهای خوشبینانهی پیشرفت تاریخ مرتبط بود(نوشتههای هگل، فیلسوف آلمانی قرن نوزده به خوبی این اندیشهها را بازتاب میدهد). پست مدرنیزم تمام این دستآوردها را رد میکند. پاری بدان جهت که بر پایهی تفکر نیچه و فوکو آنها بیش از آنکه تاریخ را یک پیشرفت بدانند، میانگاشتند که "ارادهی معطوف به قدرت" نیروی محرک جامعه است. البته فوکو در کارهایش بدین اشاره میکرد که "هرجا قدرت باشد، مقاومت نیز خواهدبود"(Foucault,1981:95). دومین دلیل، این بود که اندیشمندان روشنگری(و پس از آنها مارکس و هگل) نظریهای را دنبال میکردند که جامعه را یک کل میدید و این از دید پست مدرنیزم یک کلانروایت بود. رفاه پست مدرن؟ دیدگاههای پست مدرن در دو حوزهی اصلی رفاه اجتماعی به کار گرفتهشدهاند. نخست آنکه، ادعا میشود این دیدگاهها در درک تغییراتی که در سازماندهی و تحویل خدمات رفاهی از دههی 80 به بعد اتفاق افتادهاند موثرند(Williams, 1992; Parton,1996; Thompson and Hogget,1996; O'Brien and Penna, 1998). دوم، برخی نظریهها معتقدند که دیدگاههای پست مدرن ؛ دستکم در شکل خوشبین و ضعیف، بستری برای کارآزادانه در رفاه اجتماعی فراهم میآورند که بنیادیتر و ژرفاندیشانهتر از کلانروایتهایی بود(به ویژه مارکسیزم) که از لیبرالیسم وجود داشت. پست مدرنیسم ـ پایههای نقد آزادانه؟ از آنجا که پست مدرنیزم هیچ زمینی را برای تثبیت پایههای حقیقت محکم نمیداند و اصولا چیز را به عنوان حقیقت برتر به رسمیت نمیشناسد، هر آنچه که به عنوان دانش علمی یا معنوی میشناسیم و نیز مولفههای چون فقر، تبعیض، معلولیت و ... که بر پایهی آنها بحثهای مربوط به رفاه اجتماعی و سیاست اجتماعی را پیمیگیریم هیچکدام به جز تفسیری نیستند: روایتهایی با اعتبار یکسان. نقدی که لئونارد بر این دیدگاه وارد میکند این است که پست مدرنیزم عملا برای شک به فراروایتها، در عرصهی سیاست اجتماعی، کل فضا و قلمرویی را که در آن تنوع و تفاوت شکل گرفتهاست را نادیدهمیگیرد یا دستکم تقلیل میدهد. نقد دیگری که بر پستمدرنیزم وارد میشود سکوت و نادیدهگرفتن اقلیتهاست. در واقع پست مدرنیزم چون تلاشی برای تغییر چیزی نمیکند، به بخشی از اهرم قدرت در دست اکثریت تبدیل میشود. برای همین است که آندسته از پست مدرنیستهای معتقد به "عمل آزاد" برای خود نقشی در نظر میگیرند "تا صدایی دردهند" در حمایت از آن گروههای که به طور تاریخی تحت سلطهی گفتمانهای غالب، از جمله گفتمانهایی که از خود تصویری "آزادانه " ترسیم میکنند، نادیده انگاشته و ساکت نگهداشته شدهاند. از آنجا که معنا همواره از ما میگریزد و هیچ معنای قطعی اصیلی وجود ندارد، تنها معناهای متفاوت از میان تجربیات مختلف سربرمیآورند، به ویژه تجربیاتی که از گفتمانها حذف شدهاند، صدا و نوشتههاشان به خاموشی کشیدهشدهاند. در فرهنگ غربی مدرن، این به ویژه به معنای حذف صدای زنان، جمعیتهای ناسفیدپوست، همجنسخواهان و در کل طبقهی کارگر بودهاست(Leonard,197:10-1). سیاست اجتماعی پست مدرن؟ در شرایطی که پست مدرنیزم هویت سیاسی را رد میکند و در برابر تمام هویتهای جمعی ـ چه جنسیت و چه نژاد ـ و در نتیجه فعالیتهایی که بر پایهی حرکتهای گروهی شکل میگیرند، موضعگیری میکند، این پرسش پیش میآید که آیا پست مدرنیزم شایستگی هیچگونه مشارکت در سیاست اجتماعی را داراست؟ اما، فردگرایی پست مدرنیسم و تاکید آن بر کارکرد فردی، سازگاری آن را با دستهای از سیاستهای اجتماعیای که چندان ردیکال و آزادانه نیستند، امکانپذیر میکند. جمع بندی: جایگزینی برای خاص نگری ـ روشنگری رادیکال شاید در پرتو مباحثی که گذشت، عجیب به نظر برسد که پست مدرنیزم باید همهی جذابیتی که در نظریههای سیاست اجتماعی دارد را حفظ کند، به ویژه آنهایی که لئونارد "رفاه آزادانه"(Leonard,1997) نام نهاد. در هر حال این حقیقت دارد که بسیاری از آنانی که به سوی عقاید پساساختارگرایانه و پست مدرنیستی میگروند، این اندیشهها را رادیکالتر از جایگزین سنتی مارکسیزم مییابند. در توضیح این جذابیت دو عامل نقش اساسی دارند. از یک سو، یک توهم زدایی گسترده از آن مارکسیزمی که احزاب کمونیست بینالمللی نشان دادهاند، انجام میدهد و از دیگر سو، یک شکاکیت رشدیابنده نسبت به آنچه که "جهانشمولی نادرست" رفاه اجتماعی خوانده میشود، که بخشی از آن در رشد جنبشهایی چون جنبش معلولان نمود مییابد: گرچه که نسخههای جامعهی خوب باهم متفاوتند، برای ما جامعهی خوب دنیاییست که در آن تمام انسانها، جدای از ضعفها، سن و سال، جنسیت، طبقهی اجتماعی و یا اقلیت قومیشان همچون اعضای یکسان یک اجتماع همزیستی داشتهباشند: مطمئن از اینکه دانش موردنیازشان را بهدست میآورند و دیدگاههاشان محترم شمرده میشود... برای ما مردمان معلول، هیچ گزینهای جز تلاش برای ساختن دنیای بهتر وجود ندارند، چراکه تصویر داشتن یک سرمایهداری فراگیر امکانپذیر نیست؛ ما همه به دنیای نیاز داریم که در آن ضعفها محترم شمرده میشوند و تمام موانع معلولیت از میان برداشته شدهاست. چنین دنیایی برای همه فراگیر خواهدبود(Oliver and Barnes:1998:102). درتقابل با بدبینی پست مدرنیسم، همین نگاه جنبش معلولان، نویدبخش موقیت فعالیتهای همگانی در مخالفت با یک دشمن مشترک ـ سرمایهداری جهانی ـ است. پایان قرن بیستم به خوبی شاهد چنین گردهمآییهایی بود: سیاتل 1999؛ جایی که اجلاس سازمان تجارت جهانی برگزارشد(Charlton, 2000). از آن هنگام، به رغم نوشتههای بیوقفهی مجریان رسانهای شکاک، جنبش ضد سرمایهداری (یا عدالت جهانی) موجودیت خود را حفظ کردهاست و پس از حادثهی یازدهم سپتامبر، با تدارک وسیعتری در جنوا، فلورانس و بسیاری شهرهای دیگر به سازماندهی گردهمآییها پرداخته و در همایشهای اجتماع جهانی و نیز همایشهای اجتماعی اروپا حاضر شده و در شکلدهی بزرگترین جنبش ضدجنگ جهان نقشی اساسی ایفا کردهاست(Bircam and Charlton, 2001; Callinicos,2003a). این امیدواری به همراه همبستگی منتقدان روشنفکر همچنان پاسخهای موثری، نهتنها به سلطهی نولیبرالیسم که به پوچانگاری پست مدرنیسم میدهند. ماخذ: در اینجا، صفحه ی 291 را ببینید
|
![]()
و از آنها مدام سوال
بایگانی زمانیمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 نوشته های پیشینمطالعه ی فرهنگیِ مطالعات فرهنگیکافه نشینان
هاله میرمیری
ارغنون
سر میز بزرگان |