تبليغاتX
کــــــافه مُطــــال - در باب خانه(3)


















کــــــافه مُطــــال

پاتوق مطالعات فرهنگی دانشجویان علم و فرهنگ

 مریم بیرمی

شاید خانه همان قصه­­ی همیشگی آرامش و محبت باشد، یا قصه­های بی­غصه پدربزرگ و مادربزرگ؛ غذاهای خوشمزه، مهیمانی­ها، شب یلدا و عید نوروز؛ مهر مادری یا شاید هم پدری؛ شاید خانه جای­گاه اولین­ها باشد. اولین تجربه، اولین نگاه، اولین تولد، اولین قدم، اولین مثلا عشق، اولین خنده...

شاید خانه یک پناه­گاه باشد؛ پناه­گاهی امن برای یار دبستانی که خسته از نامردی­های روزگار و شاید کتک­های راه مدرسه، کلاس بالایی­ها با چشم گریان و دل لرزان بدان می­شتابد.

شاید خانه این باشد و شاید هم نه، که می­داند؟

شاید خانه قصه­ی پر غصه همیشگی دعوا، تشنج و استرس باشد، یا دخالت­های بی­جا و شاید سرسوزن به جای پدربزرگ و مادر بزرگ، غذاهای سرد و نپخته اندر فواید گیاه­خواری، تلاش بی­فرجام پدر و رنج مضاعف مادر. شاید خانه تاریک­خانه­ای باشد که در آن با کمی دقت خط خطی­های صورت زن و مرد خانه را می­توان شمرد.

شاید خانه فقط جای خواب باشد؛ از بیم سرمای زمستان، گرمای تابستان و یا تابش پرتوهای مضر آنها که «در ذهن خود طناب دار تو را می­بافند». شاید خانه جای­گاه اولین­ها باشد؛ اولین درس عبرت، اولین شکست، اولین هتک حرمت و یا زبان­ام لال، اولین مرگ. جایی نوشته بودند: «مرگ بزرگ­ترین لطمه­ی حیات نیست. بزرگ­ترین لطمه­ی حیات آن چیزی­ست که در عین حیات در درون ما می­میرد». کاش کسی پیدا می­شد و می­گفت خوب یعنی چه؟

خانه شاید آخرین انتخاب یار دبستانی دیروز باشد که از قضا دیگر بزرگ شده، به شدت استقلال می­طلبد. دل­زده شده و احتیاط می­کند. از کسی هم کتک نمی­خورد. مثل کلاس بالایی­های سابق­اش شده. سرش در جایی و دل­اش جای دیگر است.

شاید خانه این باشد و شاید هم نه. که می داند؟

و باز در پیچ و خم هزارتوهای روزمرگی، خانه را می­جوییم. از این­جا رانده و از آن­جا مانده، مستاصل و سرهامان در گریبان، (بیایید زیاد هم سخت نگیریم!) شاید هم سرخوش و سر مست، راه خانه در پیش می­گیریم. مهم نیست کدام خانه، این یکی یا دیگری چه فرقی می کند. حتی اگر خانه امروزمان نیز ارضای­مان نمی­کند، هم­چنان سودای خانه­ای دگر داریم. این خانه گویا مهم است. اما به راستی چیست و چه می­کند؟


 الهام نظری

وقتی به جایی به نام خانه می­اندیشم سوالاتی در سرم به جریان می­افتند که: آیا خانه متعلق به من است؟ آیا قلمرویی­ست برای من؟ آیا مامنی شده برای رهایی از هر آن­چه که سخت و استوار است؟ آیا آن هم فقط جای­گزینی است در مقابل محیط برون، تا ساعتی از شبانه روز را در آن بگذرانم؟ یا که خانه، خانه­ی من است برای من؟

نمی دانم!

تجربه­های زیسته­ام آنقدر مرا در خانه­هایی که برای من بوده و نبوده قرار داده که نمی­توانم حس ثبات و یک­جا بودن را به مفهوم خانه ربط دهم. برای من خانه جایی بوده که فقط قسمتی از آن برای مدتی از آن من می­شده و من می­دانستم که لذت  این خانه در گذرا بودن آن است. گذاری که به همراه خود برای من نیز مرحله­ی گذار است؛ از موقعیتی به موقعیت دیگر؛ از افکاری به افکار دیگر؛ و از آدم­هایی به آدم­های دیگر!

خانه برای من به شکل­های متفاوت درآمده؛ خانه­ای که من بودم و او، خانه­ای من بودم و آنهایی که هم­خون من اند، خانه­ای که من بودم و آن­هایی که هم­جنس من اند و خانه­ای که من هستم و من! با این همه، خانه در عین تغییر، ثباتی همیشگی به همراه داشته است؛ میل به بازگشت به خانه­ی خانواده، نه خانه­ای همیشگی! 

و در آخر، خانه به قول مارشال برمن خانه­ای­ست که همراه با خیابان مدرن و روح مدرن، هم­چنان دود می­شود و به هوا می­رود.

+ نوشته شده به روز یکشنبه دهم خرداد 1388به گاه 2:47 بعد از ظهر به قلم کافه چی | |