|
مریم بیرمی شاید خانه همان قصهی همیشگی آرامش و محبت باشد، یا قصههای بیغصه پدربزرگ و مادربزرگ؛ غذاهای خوشمزه، مهیمانیها، شب یلدا و عید نوروز؛ مهر مادری یا شاید هم پدری؛ شاید خانه جایگاه اولینها باشد. اولین تجربه، اولین نگاه، اولین تولد، اولین قدم، اولین مثلا عشق، اولین خنده... شاید خانه یک پناهگاه باشد؛ پناهگاهی امن برای یار دبستانی که خسته از نامردیهای روزگار و شاید کتکهای راه مدرسه، کلاس بالاییها با چشم گریان و دل لرزان بدان میشتابد. شاید خانه این باشد و شاید هم نه، که میداند؟ شاید خانه قصهی پر غصه همیشگی دعوا، تشنج و استرس باشد، یا دخالتهای بیجا و شاید سرسوزن به جای پدربزرگ و مادر بزرگ، غذاهای سرد و نپخته اندر فواید گیاهخواری، تلاش بیفرجام پدر و رنج مضاعف مادر. شاید خانه تاریکخانهای باشد که در آن با کمی دقت خط خطیهای صورت زن و مرد خانه را میتوان شمرد. شاید خانه فقط جای خواب باشد؛ از بیم سرمای زمستان، گرمای تابستان و یا تابش پرتوهای مضر آنها که «در ذهن خود طناب دار تو را میبافند». شاید خانه جایگاه اولینها باشد؛ اولین درس عبرت، اولین شکست، اولین هتک حرمت و یا زبانام لال، اولین مرگ. جایی نوشته بودند: «مرگ بزرگترین لطمهی حیات نیست. بزرگترین لطمهی حیات آن چیزیست که در عین حیات در درون ما میمیرد». کاش کسی پیدا میشد و میگفت خوب یعنی چه؟ خانه شاید آخرین انتخاب یار دبستانی دیروز باشد که از قضا دیگر بزرگ شده، به شدت استقلال میطلبد. دلزده شده و احتیاط میکند. از کسی هم کتک نمیخورد. مثل کلاس بالاییهای سابقاش شده. سرش در جایی و دلاش جای دیگر است. شاید خانه این باشد و شاید هم نه. که می داند؟ و باز در پیچ و خم هزارتوهای روزمرگی، خانه را میجوییم. از اینجا رانده و از آنجا مانده، مستاصل و سرهامان در گریبان، (بیایید زیاد هم سخت نگیریم!) شاید هم سرخوش و سر مست، راه خانه در پیش میگیریم. مهم نیست کدام خانه، این یکی یا دیگری چه فرقی می کند. حتی اگر خانه امروزمان نیز ارضایمان نمیکند، همچنان سودای خانهای دگر داریم. این خانه گویا مهم است. اما به راستی چیست و چه میکند؟
الهام نظری وقتی به جایی به نام خانه میاندیشم سوالاتی در سرم به جریان میافتند که: آیا خانه متعلق به من است؟ آیا قلمروییست برای من؟ آیا مامنی شده برای رهایی از هر آنچه که سخت و استوار است؟ آیا آن هم فقط جایگزینی است در مقابل محیط برون، تا ساعتی از شبانه روز را در آن بگذرانم؟ یا که خانه، خانهی من است برای من؟ نمی دانم! تجربههای زیستهام آنقدر مرا در خانههایی که برای من بوده و نبوده قرار داده که نمیتوانم حس ثبات و یکجا بودن را به مفهوم خانه ربط دهم. برای من خانه جایی بوده که فقط قسمتی از آن برای مدتی از آن من میشده و من میدانستم که لذت این خانه در گذرا بودن آن است. گذاری که به همراه خود برای من نیز مرحلهی گذار است؛ از موقعیتی به موقعیت دیگر؛ از افکاری به افکار دیگر؛ و از آدمهایی به آدمهای دیگر! خانه برای من به شکلهای متفاوت درآمده؛ خانهای که من بودم و او، خانهای من بودم و آنهایی که همخون من اند، خانهای که من بودم و آنهایی که همجنس من اند و خانهای که من هستم و من! با این همه، خانه در عین تغییر، ثباتی همیشگی به همراه داشته است؛ میل به بازگشت به خانهی خانواده، نه خانهای همیشگی! و در آخر، خانه به قول مارشال برمن خانهایست که همراه با خیابان مدرن و روح مدرن، همچنان دود میشود و به هوا میرود.
|
![]()
و از آنها مدام سوال
بایگانی زمانیمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 نوشته های پیشینمطالعه ی فرهنگیِ مطالعات فرهنگیکافه نشینان
هاله میرمیری
ارغنون
سر میز بزرگان |