|
هاله میرمیری روز-داخلی- ساعت هفت صبح: کتابهای رویهم ریخته، دیوارهایی که با سخنان مهم کاغذ شدهاند، مشکی که آرام در گوشهای میسوزد و عطرش، بوی کندر خانه مادربزرگ را میدهد. ساعتی که دایرهاش کوچک است... درست بهاندازهی نعلبکیهای زمان فتحعلیشاه، که تنها میتوانستند استکانهای کمرباریک را بر خود جای دهند. پنجرههایی که پیشتر میتوانستی از پشتشان دنیا را چندرنگ ببینی و حالا شدهاند یک سطح صیقلی و صاف که دنیا را همان رنگی که هست بازمینمایانند. نه روشنتر و نه تیرهتر... حیاط بیحوض است. .ماهیهای قرمز کوچک هم نیستند که وقتی هندوانه را با ذوق در آب میاندازیم، هریک بهوری خیز بردارند. صفحهای هم نمیچرخد و سکوت تنها صدایی است که مانده و تنها صدایی که می ماند........... فید اوت. روز- داخلی-ساعت یازده صبح: خانه که میگویم، ناخودآگاه یاد مثلثی میافتم که بر یک مربع قایم شده است و دروناش یک حوض کوچک فیروزهای دارد. درون این خانه میشود ساعتها نشست و با عطر یاسهای رازقی مست شد، به صدای آبی که پای درختان توت، در گودال گِلی کنده از پیش میرود، گوش سپارد و با صدای سیرسیرکهایی که در هیچ دستگاهی نمیخوانند، مسخ شد. میشود زیر سایههای پهنشده درختان این خانه، بی آنکه نگران آن باشی که چه وقتی از روز است، بیهوده، رها شوی و به هیچ بیندیشی. بر حصیر بافتهی آویزان میان درختان این خانه، میشود مدتها تاب خورد و بوی نم کاغذهای کاهیِ کتابقصههایِ چندسالمانده را به اعماق ریهها فرو کشید و هرآن وقت که گرمای نه چندان تند آفتاب بهظهر نرسیده سیرات کرد، میشود به داخل سرسرا خزید و از آب خنکی نوشید که مدتی است در سبویی مانده. امان از دست زمانِ خطی که نمیگذارد آسوده بیندیشی! کات.... روز-خارجی-ساعت پنج بعدازظهر: در یکی از کافههای اطراف دانشکدهام. تمام سعیام بر آن است که آنچه مینویسم بار آنچه میخواهم بگویم را بهدوش بکشد. قرار است دربارهی خانه بنویسم... خانه... خانه چه تصویری را به ذهن من متبادر میکند؟ راحت بگویم. برای من خانه نه چیزی که هم اکنون هست، بل آنچیزی است که باید باشد. جایی امن برای آنکه بتوانی مدت زمانی را در آن سپری کنی و به کارهای عقبماندهات برسی؛ چهاریواری که از در و دیوارش آرامش میبارد. دیوارهای آبی فیروزهای دارد و یک میز بزرگ قهوهای درست در میان آن تعبیه شده. صندلیهای لهستانی قدیمیاش، از المانهایی است که می تواند به گذشته پرتابات کند و قالی پوسیدهی موریانه خوردهاش، بیدلیل، آرامت میکند. در گوشهی این خانه، کنار پنجرهای که رو به حیات باز میشود و صبح راحت از میان آن به درون میآید، میز کوچک تحریری وجود دارد که سطحاش را کاغذهای سپید، مدادهای تیز از پیش تراشیده شده، فنجان قهوه، کونههای سیگار و کتابهای درهم و برهم فرش کردهاند. موسیقی لهستانی آرامی با نجواهای پرندگان پراکنده در لای شاخ و برگهای درختان گره میخورد و روان مشوش از انجامندادن کارهای روزانهات را به جایی میبرد که نمیدانی چه نامی باید به آن دهی. بگویم دریغا؟ نمیدانم. افسوسخوردن چه دردی را دوا میکند؟ جز آن است که نمیتوانی شرایط موجود را تاب بیاوری؟ همین است... خانهِ آرمانی من مدتهاست که سکانس آغازکننده و یا پایاندهنده فیلمهای روشنفکرمآبانه شده است. هر تصویری که از ارایه دهم، میتواند یادآور محمودِ درخت گلابی یا هامون یا هر نویسنده و روشنفکر ناکام دیگر باشد.حالا دیگر باید به همان اتاق چند متری آپارتمانی بسنده کرد که صبحهایش با زنگ هشدار تلفن همراه آغاز میشود و نوید آن را میدهد که روزی مملو از صدای خیابان و شهر در انتظارت است.... کات....
|
![]()
و از آنها مدام سوال
بایگانی زمانیمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 نوشته های پیشینمطالعه ی فرهنگیِ مطالعات فرهنگیکافه نشینان
هاله میرمیری
ارغنون
سر میز بزرگان |