تبليغاتX
کــــــافه مُطــــال - در باب خانه(2)


















کــــــافه مُطــــال

پاتوق مطالعات فرهنگی دانشجویان علم و فرهنگ

 هاله میرمیری

 

روز-داخلی- ساعت  هفت صبح:

 کتاب­های روی­هم ریخته، دیوارهایی که با سخنان مهم کاغذ شده­اند، مشکی که آرام در گوشه­ای می­سوزد و عطرش، بوی کندر خانه مادربزرگ را می­دهد. ساعتی که دایره­اش کوچک است... درست به­اندازه­­ی نعلبکی­های زمان فتحعلی­شاه، که تنها می­توانستند استکان­های کمرباریک را بر خود جای دهند. پنجره­هایی که پیش­تر می­توانستی از پشت­شان دنیا را چندرنگ ببینی و حالا شده­اند یک سطح صیقلی و صاف که دنیا را همان رنگی که هست بازمی­نمایانند. نه روشن­تر و نه تیره­تر... حیاط بی­حوض است. .ماهی­های قرمز کوچک هم نیستند که وقتی هندوانه را با ذوق در آب می­اندازیم، هریک به­وری خیز بردارند. صفحه­ای هم نمی­چرخد و سکوت تنها صدایی است که مانده و تنها صدایی که می ماند........... فید اوت.

روز- داخلی-ساعت یازده صبح:

خانه که می­گویم، ناخودآگاه یاد مثلثی می­افتم که بر یک مربع قایم شده است و درون­اش یک حوض کوچک فیروزه­ای دارد. درون این خانه می­شود ساعت­ها نشست و با عطر یاس­های رازقی مست شد، به صدای آبی که پای درختان توت، در گودال گِلی کنده از پیش می­رود، گوش سپارد و با صدای سیرسیرک­هایی که در هیچ دستگاهی نمی­خوانند، مسخ شد. می­شود زیر سایه­های پهن­شده درختان این خانه، بی آن­که نگران آن باشی که چه وقتی از روز است، بیهوده، رها شوی و به هیچ بیندیشی. بر حصیر بافته­ی آویزان میان درختان این خانه، می­شود مدت­ها تاب خورد و بوی نم کاغذهای کاهیِ کتاب­قصه­هایِ چندسال­مانده را به اعماق ریه­ها فرو کشید و هرآن وقت که گرمای نه چندان تند آفتاب  به­ظهر نرسیده سیرات کرد، می­شود به داخل سرسرا خزید و از آب خنکی نوشید که مدتی است در سبویی مانده.

امان از دست زمانِ خطی که نمی­گذارد آسوده بیندیشی!

کات....

روز-خارجی-ساعت پنج بعدازظهر:

در یکی از کافه­های اطراف دانشکده­ام. تمام سعی­ام بر آن است که آن­چه می­نویسم بار آن­چه می­خواهم بگویم را به­دوش بکشد. قرار است درباره­ی خانه بنویسم... خانه... خانه چه تصویری را به ذهن من متبادر می­کند؟

راحت بگویم. برای من خانه نه چیزی که هم اکنون هست، بل آن­چیزی است که باید باشد. جایی امن برای آن­که بتوانی مدت زمانی را در آن سپری کنی و به کارهای عقب­مانده­ات برسی؛ چهاریواری که از در و دیوارش آرامش می­بارد. دیوارهای آبی فیروزه­ای دارد و یک میز بزرگ قهوه­ای درست در میان آن تعبیه شده. صندلی­های لهستانی قدیمی­اش، از المان­هایی است که می تواند به گذشته پرتاب­ات کند و قالی پوسیده­ی موریانه خورده­اش، بی­دلیل، آرامت می­کند. در گوشه­ی این خانه، کنار پنجره­ای که رو به حیات باز می­شود و صبح راحت از میان آن به درون می­آید، میز کوچک تحریری وجود دارد که سطح­اش را کاغذهای سپید، مدادهای تیز از پیش تراشیده شده، فنجان قهوه، کونه­های سیگار و کتاب­های درهم و برهم فرش کرده­اند. موسیقی لهستانی آرامی با نجواهای پرندگان پراکنده در لای شاخ و برگ­های درختان گره می­خورد و روان مشوش از انجام­ندادن کارهای روزانه­ات را به جایی می­برد که نمی­دانی چه نامی باید به آن دهی. بگویم دریغا؟ نمی­دانم. افسوس­خوردن چه دردی را دوا می­کند؟ جز آن­ است که نمی­توانی شرایط موجود را تاب بیاوری؟ همین است... خانهِ آرمانی من مدت­هاست که سکانس آغاز­کننده و یا پایان­دهنده فیلم­های روشنفکرمآبانه شده است. هر تصویری که از ارایه دهم، می­تواند یادآور محمودِ درخت گلابی یا هامون یا هر نویسنده و روشنفکر ناکام دیگر باشد.حالا دیگر باید به همان اتاق چند متری آپارتمانی بسنده کرد که صبح­هایش با زنگ هشدار تلفن همراه آغاز می­شود و نوید آن را می­دهد که روزی مملو از صدای خیابان و شهر در انتظارت است....

کات....

 

+ نوشته شده به روز شنبه نهم خرداد 1388به گاه 1:1 قبل از ظهر به قلم کافه چی | |