|
نیلوفر انسان بارها شده که هر جا جمعی بوده و سخنی از جنسی که نه، جنسیتی کردن امور به میان آمده است، امر خرید و پرسهزنی در مراکز خرید بزرگ را امری صرفا زنانه دانستهاند و با این برچسب همیشگی سر و ته قضیه را هم آوردهاند که "زنها بیجهت پرسهزدن در مراکز خرید را دوست دارند". اما آیا واقعاً آن طور که میگویند، زنان صرفا شیفتهی پرسهزدن در این مراکز هستند؟ زیگموند باومن که معتقد است مراکز خرید، جهان را براي زندگی پرسهزن ایمن ميسازند و سعی دارند تا پرسهزنی را از خیابانها به فضاهای سرپوشیده ببرند. فضاهایی که احتمالا به دلیل امنتر بودنشان زنانهتر شدهاند، تا نیاز زنان به محو بودن در میان جمعیت و دیده نشدن از آن طریق برآورده شود. اگر چه هیچگاه پرسه در مراکز خرید، پرسه در شهر نمیشود! پرسهزدن در شهر، یکی از تجربههای هیجانانگیز و ضروری انسان مدرن است. شارل بودلر اولین کسی بود که این تجربه را تحسین کرد و والتر بنیامین در قرن بیستم نیز بارها از آن سخن به میان آورد. انسان هنگام پرسهزنی هر آنچه را که در اطرافاش هست مشاهده میکند، بدون این که با آن وارد تعامل شود. زندگی انسان مدرن تجربهایست از لحظاتی ناپیوسته، که ویژگی اصلی آنها ناهدفمندی و گسستگی است. تجارب زندگی انسان مدرن شهری کلیتی نمیسازد که معنایی داشته باشد، بلکه سرشار از جزییاتیست که فاقد مرکزیت معناییاند. تجربهی پرسهزنی به انسان شهری این امکان را میدهد که میل غریب خود به فانی بودن را در انبوهی از جمعیتی که در خیابانها و میدانهای شهر در تکاپو هستند، ارضا کند. انسان مدرن اکنون میتواند از فرصت دیده نشدن استفاده کند. اما آیا وضع برای زنان نیز به همین شکل است؟ زن به عنوان بخش مهمی از زنانگی خویش با بدنی اجتماعی شده مواجه میشود که آن را به عنوان شیئی بیرون از خود درک می کند و در اثر زندگی با این بدن، با مسایل و مشکلاتی مواجه میشود که خاص و همجنس اوست و مردان در آن شریک نیستند. یکی از گزینههای زنان اطاعت است. در برخی از عرصههای اجتماعی، اطاعت جای خود را به مقاومت میدهد. تغییر در نوع پوشش نیز یکی از همین شیوههای مقاومت است. ژرژ ساند، که زنی نویسنده بود و در قرن 19 در پاریس میزیست، تجربهی خود را از دیدن پاریس و پرسهزنی در آن چنین عنوان می کند: " ...با پارچهی فاخر و سنگین خاکستریرنگ برای خودم یک دست کت و شلوار، جلیقه و شنل دوختم، طوری که به هم بیابند و با کلاه خاکستری و کراوات پهن پشمی عینهو یک دانشجوی کامل سال اولی شده بودم. لذتی را که چکمههایام به من میدادند نمیتوانم وصف کنم؛ با خوشحالی تمام با آنها میخوابیدم. درست مثل دوران کودکی برادرم، زمانی که برای اولینبار چکمهدار شده بود. من با آن چکمهی پاشنهتخت آهنی، خیلی محکم و متین روی سنگفرش خیابانها گام برمیداشتم و در این هیات مبدل از این سو به آن سوی پاریس میرفتم. به نظر میآمد که میتوانم دور دنیا را بگردم. به علاوه، لباسهایام هیچ نگرانی برایام ایجاد نمیکرد. در هر هوایی میزدم بیرون؛ هر ساعتی که دلام میخواست به خانه برمیگشتم. وقتی تیاتر میرفتم، درست در قسمت جلوی سالن تیاتر در جایگاه گروه ارکستر مینشستم . کسی کمترین توجهی به من نداشت. هیچکس کاری به کار من نداشت و هیچکس حدس نمیزد که من تغییر قیافه دادهام و در اصل یک زن هستم .... هیچکس مرا نمیشناخت؛ کسی به من نگاه نمیکرد؛ هیچکس چیز غیر عادی یا عجیب و غریبی در من نمیدید؛ هیچکس عیب و ایرادی در من مشاهده نمیکرد. من همانند ذره ای کوچک در میان این ازدحام انبوه بودم...". این تجربهی غمانگیز ژرژ ساند، دستکم برای من که با فاصلهی بیش از یک قرن از او زندگی میکنم، همچنان آشناست. اگر خوب فکر کنیم، حتم دارم که به یاد میآوریم که کودکی بیشتر ما با چه جملاتی سپری شد: "بلند نخند؛ دختر بلند نمیخنده که مردم نگاش کنن"، "تو خیابان ندو، واسه دختر خوب نیست، مردم چی میگن" و هزاران جملهی دیگر، که به قول هدایت زخمی میشوند که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا میخورند و میتراشند. میخواهم در این یادداشت اعتراف کنم. اعتراف کنم که به عنوان یک زن، هنوز برای دیدن کوچه پس کوچههای شهری که 26 سال است در آن زندگی میکنم چشم انتظارم. میخواهم اعتراف کنم که من هنوز از اینکه به تنهایی راه بروم و همهی کنج و زاویههای این شهر را کشف کنم میهراسم. از دیدن شهر فرار میکنم، تا مبادا خودم دیده شوم. ژرژ ساند از آن پرسههای گستاخانه به یک لذت بزرگ رسیده بود. لذت از اینکه کسی به او نگاه نمیکرد و هیچکس در او چیز غیر عادی یا عجیبی نمیدید و ذرهای کوچک در میان ازدحامی انبوه بود. به نظر من، این لذت برای هیچ مردی قابل درک نیست. مردان، از بدو تولد خویش، همیشه این امتیاز را دارند که نگرنده باشند و نه نگریسته. "در مناسبات جامعهی مردسالار، زن درگیر این مناسبات حتی در خیابان خالی هم فرض میکند که همیشه کسی به او نگاه میکند. پردهای کشیده میشود، شاید کسی به او نگاه میکند. هر خشخشی او را بر میجهاند، شاید کسی به او نگاه میکند. مینیبوسی رد میشود، شاید کسی در مینیبوس به او نگاه میکند. این نگریسته شدن کمکم جزو ذات شخصیت او میشود. او ابزاری میشود که مناسبات مردسالار جامعه را بازتولید میکند . او خود پلیسی میشود که رفتار خود را همیشه کنترل میکند... "( آرش اباذری ؛ 1383 : 192 ). با نگاهی به: 1. چگونه زنان در جوامع مردسالار مسخ میشوند ؟ ؛ آرش اباذری، فصل زنان :1383 2. بدن زنانه و زندگی روزمره؛ نفیسه حمیدی، پایاننامهی کارشناسی ارشد : 1385 3. پرسهزن؛ عباس کاظمی، جامعهشناسی و زندگی روزمره در ایران: 1384
|
![]()
و از آنها مدام سوال
بایگانی زمانیمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 نوشته های پیشینمطالعه ی فرهنگیِ مطالعات فرهنگیکافه نشینان
هاله میرمیری
ارغنون
سر میز بزرگان |