تبليغاتX
کــــــافه مُطــــال - نقدی بر "نان سال های جوانی"


















کــــــافه مُطــــال

پاتوق مطالعات فرهنگی دانشجویان علم و فرهنگ

 روزبه آغاجری

یک سوال هست: آیا مساله صرفاً به این بر می‌گردد که در روندِ دگرگونی ابژه‌های نسلی جوان‌ها، در این مرحله‌ی خاص، جوان‌ها هنوز نتوانسته‌اند ابژه‌های نسلی خود را با قطعیتی درخور برسازند؟ یا این‌که مساله، ناقطعی‌بودنی در خودِ همین برساختنِ ابژه‌های نسلی­ست؟

اصطلاح ابژه‌های نسلی، دربردارنده‌ی نوعی بدفهمی است. آن مرزِ قاطعی که این مفهوم میانِ خواسته‌ها، آمال و داشته‌ها و نداشته‌های نسلِ پیشین و نسلِ تازه‌پا می‌کشد، ما را به کژراهه می‌برد. این‌جور پنداشته می‌شود که گویا ابژه‌های نسلی نسلِ تازه‌پا از ”هیچ“ بر می‌آیند. آن ”مشت‌های گره‌کرده“ که قرار است به‌تمامی ابژه‌های نسلی نسلِ پیشین را دور بریزند و از نمی‌دانم‌کجا ابژه‌های نسلی خود را بیافرینند، با چنین روی‌کردی، دستِ آخر کاری نمی‌کنند جز بازگشتنی مضحک به همان ابژه‌هایی که قرار بود، دورشان بیندازند. این چرخه، در خودِ مفهومِ ابژه‌های نسلی نهفته است و البته به‌شکلی ضمنی تأییدش می‌کند و از همین جا است که پای‌فشردنِ بر چنین مفهومی، دقیقاً، پای‌فشردن بر شکافی کاذب میانِ خواسته‌ها، آمال، داشته‌ها و نداشته‌های این نسل (نسلِ جوان) و نسلِ سال‌گذشته‌تر است. و مهم‌تر این‌که نظریه‌پردازی‌ای که بخواهد با چنین مفهومی، این ”وضعیتِ تعلیق“ را تبیین کند، پیشاپیش خود را در وضعیتی ناهم‌ساز و چه بسا کاذب قرار داده است.

مفهوم ابژه‌های نسلی برآمده از «عقلِ سلیم»ی است که صرفاً درگیرِ همان نفی اول است و به همین دلیل نمی‌تواند این مساله را که چرا همان ”مشتِ گره‌کرده“ با قرارگرفتن در «وضعیتِ» نسلِ سال‌گذشته‌ترش همان رفتارها را بازتولید می‌کند، بشکافد و درک کند.   

اما، آیا شکافی نیست؟ اگر این، شکافی کاذب است، پس این دل‌زدگی، این ”با حاشیه‌ی فرش وررفتن“، این تنفرِ تلخ از کجا می‌آید؟ پس این‌ها چیستند اگر از شکافی واقعی میانِ ابژهای نسلی حکایت نمی‌کنند؟

شکافی وجود دارد؛ شکافی بس‌ تروماتیک؛ شکافی که ما در لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌مان حس‌اش می‌کنیم. اما فکر کنم این شکاف صرفاً برآمده از متفاوت‌شدنِ خواسته‌ها و نوعِ زندگی دو نسل نیست بلکه بیش‌تر، برآمده از وضعیتی میانی است که در مفهومِ ابژه‌های نسلی به‌شکلی انتزاعی حذف شده است: بی‌وضعیت‌بودن.

بگذارید داستان را بر پایه‌ی این مفهوم [و البته در فضای واژگانی مقاله­ی «نان سال­های جوانی»] دوباره صورت‌بندی کنیم: نسلِ پیشین ابژه‌هایی داشته است که بر پایه‌ی آن‌ها هویت، سبک زندگی و خواسته‌های‌اش را شکل می‌داده است. گذر به/از «شرایطِ اجتماعی‌ای خاص» یک‌سره «معنا»ی آن ابژه‌ها را به حالِ «تعلیق» در آورده است. نسل پیشین نه توانسته آن ابژه‌ها را برای نسلِ تازه‌پا دارای «معنا» جا بزند و نه خود دیگر به آن ابژه‌ها باور دارد. این «وضعیتِ تعلیقِ» نهادی نسلِ پیشین، برای نسلِ تازه‌پا به شکلِ نفی انتزاعی هم آن ابژه‌ها هم خودِ نسلِ پیشین بروز می‌کند و این، تصویرِ شکافی را ایجاد می‌کند که نسلِ تازه‌پا در حاشیه‌اش به سر می‌برد. در این‌جا نسلِ تازه‌پا کاری جز نفی انتزاعی ”هر آن‌چه به او رسیده“ ندارد. این، هیچ نیست جز دست‌وپازدنی در مرزهای ابژه‌های نسلِ پیشین. به همین خاطر است که نسلِ تازه‌پا نه می‌تواند به‌تمامی ابژه‌های نسلِ پیشین را کنار زند و نه می‌تواند با آن‌ها کنار بیاید. و تمامِ انرژی‌اش در همین مرزِ بینابینی هدر می‌رود. 

او باید نه ابژه‌های خود که «وضعیتِ خود» را بر سازد؛ برساختنِ «وضعیت»ی که در آن دیگر ابژه‌های نسلِ پیشین قادر به عمل‌کردن نباشند و نتوانند در آن «معنا» پیدا کنند.

آن ابژه‌ها تنها در «وضعیت»ی خاص تولید شده‌اند و در آن «وضعیت» «معنا» داشته‌اند. ”وضعیتِ تعلیق“ چیزی است مربوط به نسلِ پیشین، نه نسلِ تازه‌پا. این، بازتابِ آن ”وضعیتِ تعلیق“ است که در نسلِ تازه‌پا آشکار می‌شود. نسلِ تازه‌پا اگر نخواهد در شکلی دیگر نسلِ پیشین را تکرار کند، باید «وضعیت»ی را بر سازد که نه ابژه‌های نسلِ پیشین در آن معنایی داشته باشند، نه خودِ نسلِ پیشین. البته در همین‌جا باید به دو نکته‌ی مهم اشاره کنم: 1. درست است که گام‌های آغازینِ نفی/رفع/تعالی «وضعیتِ پیشین»، همین ”با قالی وررفتن“ها، همین تنفرِ ذهنی، همین فریادکشیدن‌ها و در کل، همین نفی انتزاعی اول است اما نباید فراموش کرد که برساختنِ «وضعیتِ خود» باید هم‌گام و هم‌راهِ آن روندِ نفی پی گرفته شود و این‌که از کجا باید ایده‌های «وضعیتِ خود» را به دست بیاوریم، مساله‌ای است که به تجربه‌کردنِ آن بر می‌گردد یعنی به تحقق‌دادنِ آن‌چه می‌خواهی. برای نمونه، کنارگذاشتنِ روندِ دیدوبازدیدِ نسلِ پیشین باید همراه با هم نفی آن و هم پایه‌گذاشتنِ شکلی جدید از دیدوبازدید باشد که آن‌چه می‌خواهی در آن آشکار شود وگرنه فرد بعد از مدتی ”در جهانِ انتزاعی نفی“ غوطه خوردن، از آن خسته می‌شود و چون «وضعیتِ خودِ» جدیدی را نیز پایه نگذاشته است، به همانِ «وضعیتِ پیشین» پناه می‌برد. 2. در این میان، تنها گستره‌ی کوچکی از نسلِ تازه‌پا قادر خواهند بود، «وضعیتِ خود»ی درخورِ خود برپا کنند و باقی به تکرارِ همانِ «وضعیتِ پیشین» روی می‌آورند. من، به این «گستره‌ی کوچک» ایمان دارم تا بتواند «وضعیتِ خود» را به «سنت» بدل کند.

گامِ بعد: تا آن «وضعیتِ خود» به «سنت» بدل نشود پایدار نخواهد ماند که همین بدل‌شدن به «سنت»، مرگِ آن و برساخته‌شدنِ «وضعیتِ خود»ی تازه را رقم خواهد زد.

شاید به نظر بیاید مفاهیمِ «وضعیتِ خود» و «وضعیتِ پیشین» نیز همان ناهم‌سازی‌های مفهومِ «ابژه‌ی نسلی» را دارند اما به دو دلیل گزاره‌ی بالا را نادرست می‌دانم. یکی این‌که مفهومِ «وضعیت» به گستره‌ای چندبعدی اشاره دارد اما «ابژه‌ی نسلی» به نقطه‌ای بی‌بُعد. دوم این‌که مفهومِ «وضعیت» به قرارگرفتنِ خود در پیوستارِ گسسته‌ی تاریخ آگاه است.

 

وضعیت (Situation): موقعیتِ تعیین‌شده در فضا ـ زمانِ (اجتماعی). پیوندِ این اصطلاح با موضع‌گیری مشخص است.

سنت (Tradition): اگر آن را صرفاً به معنایِ چیزی که به ارث رسیده است، در نظر بگیریم، گستره‌ی دلالتِ معنایی‌اش را به معنایی خاص فرو کاسته ایم. سنت صرفاً چیزی مربوط به گذشته و از نظرِ ارزشی، بد نیست. امرِ نو تا خود را به «سنت» بدل نکند، نمی‌تواند پا بگیرد و دوام بیاورد. امرِ مدرن، چیزی جز سنتِ پی‌افکنده‌شده‌ی مدرن نیست. از همین‌جا ست که خود را پی می‌افکند تا بمیرد. فرایند، در این‌جا، تجلیِ قانونِ نفیِ هگلی است.

+ نوشته شده به روز پنجشنبه بیستم فروردین 1388به گاه 11:44 بعد از ظهر به قلم کافه چی | |