|
هاله میرمیری 1- این روزها درِ هر خانهای را که بزنید، هیچکس تعجب نمیکند که چرا بعد از عهدی به یادشان افتادهاید، کلون یا آیفون تصویری کلبهی درویشیشان را فشرده و راهی به اشتباه گم کردهاید. هرکجا که میروید، نیش همه، به زور هم که شده، تا بنا گوش برایتان باز است. انگار نه انگار که تا لحظهای پیش(به محض شنیدن صدای زنگ در) داشتهاند در دل خدا خدا می کردهاند که این دیگر آخرینشان باشد. هر کسی بالاخره تمهیدی به کار برده تا این صورتِ زرد از گرد و خاک سال گذشته را، به طریقی سرخ کند. حالا شما از آجیل و شیرینی خشکباری «تواضع» بگیرید تا آبنیات قیچی دوقرانـده شاهی قنادی سر خیابان قزوین و بستههای یک کیلویی تخمه ژاپنی ـ طفیلی اهدایی وزارت صنایع و معادن؛ همه و همه دست به دست دادهاند تا «خانوادهی ایرانی» با تمسک به آداب و رسوم نیاکانشان و صد البته برنامههای مهیج رادیو و تلویزون، پانزده روزی سرگرم شوند و به استقبال سالی نو بروند. در این میدان پر سرو صدای دیدار دوستان و آشنایان، اگر کمی دقیق شوید، در پایین مجلس عدهای را خواهید یافت که از سر بیکاری به ریشههای فرخوردهی فرش خیرهاند و احیانا در حال بررسی پیامکهای ذخیره شده در صندوقِ ورودیِ تلفن همراهشان، دقایق کشدارِ ساعت را سپری میکنند. عدهای دیگر اما، که صدرنشین و نورچراغ خانهاند، با همان صورتهای به زورِ سیلی سرخشده، مشغول تکه پارهکردن تعارفات و جملات تکراری سالیان گذشتهاند، که معمولا حول و حوش کوچه باغهای اطراف کرج، حوضچههای فیروزهای رنگ خانهی خالهخانباجیها، سبزیپلوهای چرب وچیلی مادربزرگ، ارزانی زمان پهلوی دوم و گاهی(البته گاهی) اطراف جنایات و مکافاتی که نظامهای سیاسی مرتکب شدهاند و میشوند، میچرخد. ده دقیقه نگذشته، درست پس از اتمام چای دوم، هنگامی که مادران فهمیدند که دختر دمِبخت خانواده هنوز دارد درس میخواند و پسر ارشد خانواده هم شکر خدا، کارِ ثابتاش را دارد، و البته پدران خانواده خیالشان در مورد تعداد سهامها و اوراق بهادار یکدیگر جمع شد، در حالی که همان خندههای دستساز ساعاتی پیش بر لبانشان است، رسالت به پایان میرسد و میروند تا مابقی دیدارها را به انجام برسانند و قال این دید و بازدیدهای زورکی را، هر چه سریعتر بکنند. 2- «عید دیدنی» رسمیست دیرینه، که به یمن فرارسیدن سال نو، به دیدن بزرگان فامیل، طایفه و شخصیتهای علمی و اجتماعی روزگار میروند. «دیدن»های نوروزی که ناگزیر«بازدیدن»ها را به دنبال دارند، همراه با دستبوسی و روبوسی است و گاه تا آخر فروردین ماه ادامه مییابند، پتانسیل بالایی در شکلدهی ذهنیت پدران و مادران ما داشتهاند. بی اغراق میتوان گفت چیزی حدود دویست و اندی سال است که اجداد و نیاکان ما، با خیالاتی که گاه راحت بوده است و گاه پریشان، به دیدار یکدیگر شتافتهاند و احتمالا هیچکس لحظهای از خود یا دیگری نپرسیده است که چرا تنها سالی یکبار و آنهم برای ده دقیقه به دیدن یکدیگر می رویم. تعامل داشتن، برقراری ارتباط چهره به چهره، یاد کردن از دیگریهای بزرگ و احترام قایلشدن برای آنان، فی نفسه، آن قدر بار معنایی گستردهای داشته است که میراث آن تا به امروز نزد ما باقی بماند. در حقیقت، دید و بازدید و تمام تکهسنتهای باقیمانده از گذشتگان ما، توانایی آن را داشتهاند که موجد حس تعلق جمعی باشند. آنها به نظر ابژههای نسلی یک نسل و زیرگونهی ابژههای فرهنگیاند. فرهنگی که مذهباش دربارهی تعامل داشتن یا به اصطلاح صله رحم، سفارش بسیار کرده و آن را وظیفهی مسلم هر مسلمان خوانده است. ابژههای نسلی نیز زیرمجموعهی ابژههای فرهنگیاند که برای ایجادِ حسِ هویتِ نسلی به کار میروند. این ابژهها در حکم چارچوب شکل دهندهی یک نسل عمل میکنند. در سایهسار این ابژهها، سوژهها میتوانند خاطرات گذشته را بهیاد بیاورند، بخشی از تجربهی دوره و زمانهشان را در خود نگاه دارند، خصوصیات فردی را رها کنند و به طور ناخودآگاه به تفسیر جمعی وقایع بپردازند. این ابژهها در واقع، پدیدآورندهی ذهنیت(سوبژکتیویته) نسلی یک دورهی خاص اند. «هر فرد درون حوزهای از ابژه های نسلی زندگی میکند تا تفسیری ناخودآگاهانه از نظر اشخاصی همچون خود، دربارهی تجربیات هم زمانی و هم مکانی اش ارایه کند».(1) با این اوصاف یک نسل نیز «مجموعهای از انسانهاست که در ابژههای نسلی با یکدیگر سهیم شدهاند، از ابژههای معینی برخوردارند، آنها را به خوبی درک میکنند و در نتیجه به آهستگی، بینشی درباره امر اجتماعی برای خود به وجود میآورند».(2) اما مسالهی مورد تأمل در اینجا، تداوم این ابژههاست. ابژههای یک نسل تا چه اندازه برای نسل بعدی با اهمیت تلقی می شود؟ یا گویاتر آنکه، آنچه نسلهای جوان تجربه میکنند، چیزی کاملا منحصر به فرد است و یا تکرار همان تجربههای قبلی(ابژههای نسلی) نسل پیشین در شکلی جدید؟ ابژهای که از آنِ ذهنیت یک نسل به شمار آمد، میتواند با همان شدت و حدت ابژهی نسلِ دیگر هم به شمار رود؟ 3- همان جوان نشسته و خیره به صفحهی تلفن همراه را به خاطر بیاورید. خدا میداند چه عذابی را تحمل میکند وقتی پدر و مادرش، تنها برای آنکه حرفی زده باشند و ساعاتی را بگذرانند، از گذشته حرف میزنند. گویی در پشت این سخنان پی در پی، هیچ هدف خاصی وجود ندارد. تنها زده میشوند چون به رسم پیشین باید زده شوند. والدیناش در جلوی صحنه یک نقش بازی میکنند و در پشت صحنه نقشی دیگر؛ این میشود که او مجبور است به هر چیزی غیر از آنچه آنها می گویند، سرگرم شود و در دل به خود لعنت بفرستد که چرا بر اصرارهای بیهودهی مادر وقعی نهاده و از ریختن آبروی آنها ترسی به دل راه داده است. برای او، در همان لحظه، شنیدن یک جملهی رفقایش میارزد به صد جملهی بیمعنای آقای ایکس که روح او را آرام آرام و در انزوا میخورد و تا انتها میتراشد... 4-کتاب «نسل ایکس» عبدالمحمد کاظمیپور(3) را که میخواندم، ناخودآگاه توجهام به نکتهای جلب شد. از میان تمام نمودارها و جداول ترسیم شده در کتاب، که به نحوی اصرار بر تفاوت مختصات زندگی جوانان ایرانی و پنج کشور دیگرداشت، نقطه نظری فریاد میکشید. ابژههای نسلی این جوانان در حال انتقال و حتی تغییر بود. جوانان مورد بررسی این کتاب، هرچند که نمونههایی بودند که با نسل جوان برونمرزی مقایسه شدهاند و اگرچه نویسنده پدیدهی جوانی را خارج از بستر کلی موجود و به گونهای مثله شده بررسی کرده بود، اما نتایج بهدست آمده حکایت از آن داشت که سبک زندگی، ذهنیت و ابژههای نسلی این جوانان، با پیشینیانشان متفاوت است. این جوانان رضایت میانهای از زندگی داشتند، به زحمت احساس شادی میکردند، احساس داشتن آزادی درنزد آنان اخته بود(چرا که از دست دادن آ ن دایما آنها تهدید میکرد)، شبکهی روابط اجتماعیشان مخدوش شده و بیشترشان مسایل شخصی و نگرانیهایشان را با دوستان در میان میگذاشتند و نه اعضای خانواده. خانواده برای آنان امکان تخلیهی فشارهای روحی را فراهم نمیآورد و ترکیب ناهماهنگ «نبود دوستان» و «بود خانواده» به صورت دایمی، باعث بحران عاطفی و روحی آنان میشد. هنگامی که این مولفهها را در کنار مولفه و تجربههای زیستهیی نسل پیش قرار میدهیم، میمانیم که این راضیبودن به رضای خدا، شادی از برای شادی و داشتن حس آزادی، از کجا میآیند؟ فکتهای موجود در این کتاب واقعیت را به گونهای دیگر باز مینمایانند. این واقعیات اگرچه به صورت مستقیم به پدیده ذهنیت یا ابژه نسلی نمیپرداختند، اما در کنه خود، دربردارندهی وضعیتی بودند که بهتر است آن را «وضعیت تعلیق» بنامیم. در این وضعیت به صورت کل، جوانان یا سوژه ها از آنچه پیشینیانشان به عنوان ابژه های نسلی و هنجارهای رفتاری در نزدشان به ودیعه گذاشتهاند ناخرسندند، ضمن آنکه توانایی تعیین ابژهی نسلی جدیدی که ناخودآگاهانه به هستی اجتماعیشان معنا دهد، برایشان وجود ندارد. در نتیجه، با وجود آنکه به نحوی از انحا، ابژههای نسلی پیشین را نفی میکنند، اما این نفی به تعبیر ژیژکیاش، در حد نفی اول باقی میماند و به نفی دوم نمیرسد. «نسل نوظهور باید والدین و ابژههای آنان را دور بریزد تا بتواند بینشی دربارهی دورهی خود به وجود آورد». اما مساله در اینجا اندکی غامضتر از آن است که برخی نویسندگان غربی برایاش نسخه میپیچند. درواقع، در ایران و در میان نسلهای نوظهور و نابالغ ایرانی، آنچه پیش از هر چیز نگاهها را به خود خیره میدارد، عدم حضور مولفههایی از جنس مولفههای نسلهای پیشین با میزان قطعیت بالا است. بستری که جوانان نسل من در آن میزیند، به شدت مسالهخیز است؛ بستریست که در آن به راحتی نمیتوان از آینده سخن راند. تصویر آینده در نزد جوانانی بیست و اندی ساله ـ بیشتر یا کمترـ ازپیش مخدوش شده است. آینده برای جوان ایرانی آن دال تهیای است که نمیتواند با طیب خاطر و به مدد ابژههای موجود، صورتبندیاش کند، چرا که این ابژهها ـ با عدم قطعیتشان ـ بیش از آنکه بخواهند ذهنیت و هویتاش را شکل ببخشند، او را نسبت به وضع موجود ناامیدتر و ناتوانتر میکنند. جوان همنسل من، بهجای آنکه صورت به صورت اقوام خود بیهوده لبخند بزند و ادعا کند که گوش جان به سخنان آنان سپرده است، به اقتصاد بیمار، شغل نداشته، هویت مخدوش، نیمنهادی به نام خانواده، دوستیهای نافرجام، سیاست خفته در خواب خرگوشی، دو قطبی سیال عشق و نفرت، روحیه انفعالی منتشر در جامعه، روح زمانه و به صورت کل به «نان سالهای جوانی» فکر میکند. جوانی برای همه ما بیش از آنکه مرجوع به ابژههای نسلی خاص باشد، منوط به عدم قطعیت ابژههای اطرافمان است. دیگر زمانهی آن نیست که به مانند کبک، سر خود را تا انتها زیر خروار برف فرو ببریم...لااقل باید نیمی از آن بیرون باشد. مساله را به تاسی از مثال بالا درک کنید. رسم و آیینهایی که در بالا از آنها یاد شد، اگرچه یکی از کهنهترین رسوم ایرانیاند و حامل کردوکارهایی چون تعامل با دیگران، شادیآفرینی، تبادل اطلاعات و...، اما معنای خود را در میان نسلِ جوانتر از دست دادهاند. در حقیقت، آنچه جوانان امروز را شاد میکند، دیدن خالهخانباجیها نیست. صحبت از ارزانی زمان پهلوی دوم و اینکه مردم تا چه اندازه آزاد و رها بودهاند(هر چند که این تصور در حد یک فانتزی ساده میماند)هم، حسِ آزادی به آنان نمیبخشد. شاید آنچه آنان را به مقدار اندک شاد میکند، قایلشدن چشماندازی مشخص با خطوط معین متقاطع و موازیست. آنها باید به وضعیت تعادل برسند و تنها کسی که به فریادشان میرسد، خودشان هستند و بس. نه دولت، نه خانواده و نه نهادهای مدنی میتوانند بار این حالت روحی را به دوش بکشند. در واقع، اقدامات هریک از این ساختارهای کلان، اقدامی سختافزاری خواهد بود. آنان تنها میتوانند شالوده و پی را محکم بریزند. مابقی برنامه بر دوش ما و مشتهای گرهشدهمان است. میزان مقاومت ما در برابر آنچه به نظر تهی از معنا میآید، آینده ابژههامان را رقم میزند. شاید سرنوشت ما در این حوزه به حاکمی میماند که خود بیرون از گسترهی قانون میایستد و دایرهی قوانین را برمیکشد. باید بیرون از حوزه علایق نسلهای پیشین ایستاد و مرز احتمالی ابژههای نسلی خود را تعیین کرد. اما تا زمانی که این خطوط و مرزها قطعیت نیافتهاند، نسل جوانتر، باید به اجبار بر مرز داشتهها و نداشتههایاش راه برود؛ بر باریکههای فرهنگی که از نسل پیش به ارث برده است، منتها با اندکی احتیاط. دیالکتیک میان نسلی باید تا به آنجا پیش رود که هر دونسل را نسبت به نقیصههایشان آگاه کند. بدین ترتیب هرکس می داند چه نانی باید به دیگری قرض دهد. 5- دو چشم خیرهی جوان، به یکباره برق میزند. با اعتماد به نفس کامل، دکمهی سبز تلفن را می فشارد. اینکه کدام یک از دوستاناش است، چندان مهم نیست. دستاش را از زیر چانه برمیدارد و صاف مینشیند. دیگر اصلا مهم نیست که ریشههای فرش فرخورده هستند. پا بروی ریشهها میگذارد و میایستد: «با عرض معذرت، من رفع زحمت میکنم». همان خندههای دستدوم(که گاهی میانشان میتوانید اصل هم پیدا کنید) زورکی بر لبان پدران ومادران مینشیند. میپرسند که چرا به این زودی؟ آیا به شما بد میگذرد؟ کمی بیشتر بد بگذرانید، آخر اینجا خانهی خودتان است...و هزاران تکه تعارف دیگر. حالا جوان در حال بستن بند کفشهایاش است... دهاناش را که از این همه سکوت خشک شده، تر میکند. با بستن در، سیگاری میگیراند و برای بحثهای بیوقفهی پارک دانشجو تا میدان انقلاب آماده میشود. منابع: 1- بالِس،کریستوفر، ارغنون، ترجمه: حسین پاینده، فصلنامه فلسفی،ادبی،فرهنگی، شماره 19، زمستان 1380،ص 9-8 2- همان؛10 3- کاظمیپور، عبدالمحمد، (نسل ایکس)، بررسی جامعهشناختی نسل جوان ایرانی، نشر:نی، چاپ اول، 1387
|
![]()
و از آنها مدام سوال
بایگانی زمانیمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 نوشته های پیشینمطالعه ی فرهنگیِ مطالعات فرهنگیکافه نشینان
هاله میرمیری
ارغنون
سر میز بزرگان |