تبليغاتX
کــــــافه مُطــــال - نوستالژی سنت، برای ما که هرگز مدرن نبوده­ایم


















کــــــافه مُطــــال

پاتوق مطالعات فرهنگی دانشجویان علم و فرهنگ

  کاوه اکبری

تیک­تاک را می­بینم. برنامه­ی قشنگی­ست. دوتا دوتا، آدم­ها می­نشینند در یک کافه­ی هوس­انگیز(نه به از کافه­ی خودمان)، و ما نظاره­گر معجون زیبایی از حرف و موسیقی و تصویر و انواع نوشیدنی­های رشک­آوری می­شویم که آنها می­خورند. فضای برنامه به قولی جشن­واره­ای­ها معناگراست و به قول عادل پرمغز. بیش­تر بحث­ها حول هویت شکل می­گیرد؛ خواه میهمانان بازیگر باشند یا زبان­شناس و خواه شاعر باشند یا روان­شناس. گاهی وقت­ها به فراخور هم­آهنگی و نکته­دانی و از همه مهم­تر شخصیت کافه­نشینان، گفت­وگوها واقعا جذاب و دیدنی می­شود، به ویژه در این قحطی بازار برنامه­ی خوب. در کل می­پسندم­اش. دست­شان درد نکند.

با این حال یکی دوباری پیش آمده که حرص من بدجوری دربیاید. نه که از انتخاب مهمانان بدم آمده باشد یا از شکل پیش رفتن گفت­وگوها، نه! اما طاقت­ام تاق می­شود وقتی این همه از خوبی گذشته­ها و دور هم بودن خانواده­ها و مزایای آب­گوشت و آب­دوغ­خیار می­گویند و مدام می­زنند توی سر جامعه­ی امروزی که "وای! از خودمان دور شدیم" و "معنای زندگی از دست رفته" ...، و دست آخر هم همه­ی اینها را می­اندازند گردن مدرن شدن جامعه، و آن وقت دوباره با احساسات به غلیان درآمده، سودای بازگشت به گذشته و سنت­های­اش را می­پرورانند دوتایی.

بماند که بیش­تر میهمان­ها سن­شان به رده­ی ما نمی­خورد و این گذشته­هایی که می­گویند را ما عمرا تجربه نکرده­ایم، و بماند که من تابستان­ها هرچه قدر آب­دوغ­خیار می­خورم ـ که کم هم نیست ـ باز به جز مزه­اش، چیز معناداری ته کاسه­ام پیدا نمی­کنم! سر بحث ­در این باره را ندارم. لج من آن­جا درمی­آید که بیش­تر این عزیزان، آن­چنان حرفه­ای و قشنگ زبان به نقد مدرنیته می­گشایند که بلانسبت آدم فکر می­کند همین الآن با آخرین پرواز لوفت­هانزا از پشت میز فرانکفورتی­ها آمده­اند سر میز کافه تیک­تاک. نیست که خوش سخن هم هستند بیش­ترشان، با ظرافت هرچه تمام­تر معایب مدرنیته را فهرست می­کنند و به­جای­اش خاطره­هایی از کودکی­های­شان و تیله­بازی­هایی که کرده­اند می­گویند که دل آدم را می­برد.

این وسط گاهی هوس می­کنم یک صندلی سوم کنار میزشان باشد، و من بروم قاطی بحث، و سربزنگاه مچ­شان را بگیرم که "بابا! این­هایی که گفتید معایب مدرنیته بود، درست! اما از هر پنج­تا مثالی که می­زنید از جامعه­ی خودمان، چهارتای­­اش فقط به گسترش تکنولوژی مربوط است، نه مدرنیته" و حالی­شان کنم که "بین مدرنیته و تکنولوژی و مصرف­گرایی اندککی تفاوت هست". آخر اسم روزبه­روز نو شدن گوشی همراه و یارانه و MP3 Player را که نمی­گذارند مدرن شدن. نسخه­های معیوب سرمایه­داری را تجربه­کردن هم تومنی صنار با گذار به جامعه­ی مدرن توفیر دارد.

ما هرگز مدرن نبوده­ایم. این ناله و نفرین­ها به جان مدرنیته هم بیش­تر از سر دل­تنگی برای چیزهایی­ست که قرناقرن بدان عادت کرده بودیم و حسرت داشته­هایی که گمان می­کنیم مدرنیزم از چنگ­مان بیرون کشیده. هرچه جوامع کهن­تر باشند و به گذشته­های­شان دل­بسته­تر، کم­تر و سخت­تر می­توانند خود را با وضعیت­های نو سازگار کنند. از قضا، این که ما یادنگرفته­ایم چطور از پیامک و بلوتوث کاربگیریم و با این­ها حریم خصوصی­ یک­دیگر را نقض می­کنیم، بیش­تر به سنت ما برمی­گردد تا مدرنیته. این که توده­وار و بی­هیچ تمایزی، یکایک­مان تن به موج­های ناگهان سربرآورده­ از دل تبلیغات کالاهای تکنولوژیک می­دهیم هم، پای در عقلانی نشدن­مان دارد، و قبول کنید که خیلی زور دارد هنوز عقلانی نشده، دم به دم از مضرات عقلانیت و گیرکردن در چنبره­ی الزامات مدرنیزم بشنویم.

مجموعه­ای از تولیدات فرهنگی و به ویژه رسانه­ای ما، خواسته یا ناخواسته در حال شکل­دهی به یک گفتمان ضدمدرنیته هستند، آن هم با قرائت­هایی سطحی از نوع آن­چه که گفتم، و به همین دلیل به نظرم نه تنها جنبه­ی آگاهی بخشی ندارند، که برعکس خیلی هم به ارتجاع پهلو می­زنند. دست آخر این که، من خودم عاشق تیله­بازی و آب­گوشت و دورهم جمع­شدن و ... هم هستم، اما فکر می­کنم باید با دقت بیش­تری و از موضع درست­تری به تحلیل شرایط امروز پرداخت. طوری که به ما کمک کند وضعیت­های نو را به کامل­ترین شکل تجربه کنیم و پس از آن، در یک فضای مفهومی تفکیک­پذیر، به نقد منصفانه­ی سنت و مدرنیزم بنشینیم. آن وقت است که می­توانیم از نقدهای دیگران بر مدرنیته نیز به خوبی بهره بگیریم، وگرنه...، ما هرگز مدرن نبوده­ایم!

 

+ نوشته شده به روز یکشنبه بیست و نهم دی 1387به گاه 11:41 بعد از ظهر به قلم کافه چی | |