|
مراد فرهادپور منبع: مجله اینترنتی رخداد 1- مردم ایران بار دیگر به پا خاستهاند. جنبش 22 خرداد آنچنان آشکارا سیاسی است که به راحتی میتوان بر اساس آن، و با گوشه چشمی به برخی نوشتهها و گفتهها و رخدادهای سیاسی چهار سال گذشته، این حقیقت را بار دیگر تکرار کرد که: آری مردم فکر میکنند؛ که سیاست یعنی خطر کردن، باور کردن، دفاع کردن، و بسط حقیقتی معین در وضعیتی معین، هرچند که این حقیقت در چارچوب زبان و معرفت مسلط و رسمی چیزی است بیانناپذیر و ناشناختنی و نهایتاً ناموجود و "ناچیز" (خارجی، حاشیهای، رسانهای، شمال شهری)؛ که فرایند سیاسی "چیزی" است فراتر از منافع، مطالبات، هویتها، و تفاوتهای خاص یا جزیی؛ که سیاست بدون سرکوب تفاوتها حقیقتی کلی را دنبال میکند و با این کار هر فرد و هر گروهی را دو نیم کرده، در برابر انتخابی میان امر کلی و منافع جزئی قرار میدهد.
اگر چکشی میداشتم صبح میکوبیدم شب میکوبیدم در سراسر کشور بیدار در برابر خطر ما باید متحد شویم برای دفاع از صلح اگر ناقوسی میداشتم صبح مینواختم شب مینواختم در سراسر کشور بیدار در برابر خطر ما باید متحد شویم برای دفاع از صلح اگر ترانهای میداشتم صبح میخواندم شب میخواندم در سراسر کشور بیدار در برابر خطر ما باید متحد شویم برای دفاع از صلح اکنون مرا چکشی هست و ناقوسی و ترانهای برای خواندن در سراسر کشور
چکش عدالت و ناقوس آزادی و ترانهی صلح ترانهی صلح ترانه: ویکتور خارا/ترجمه: احمدشاملو
درهای سال باز میشود همچون درهای زبان بر قلمرو ناشناختهها. باید نشانهای اندیشید دورنمایی ترسیم کرد طرحی افکند بر صفحهی مضاعف روز و کاغذ. فردا میباید دیگر بار واقعیت این جهان را بازآفرید... (اکتاویو پاز، ترجمه: احمد شاملو)
الهام نظری این روزها اگر از مراکز تجاری یا پاساژهای شهری گذر کنیم، علاوه بر زرق و برق مغازهها، که چشم را محسور خود میکنند، برچسبهای sale و off یا حراج با درصدهای متفاوت ما را بیشتر از پیش به سمت خود جذب میکند. در این میان، دیگر فرقی نمیکند که با کدام تیپولوژی از خریدار ـ خریدار اقتصادی، خریدار شخصی، خریدار اخلاقی یا خریدار بیاعتنا ـ وارد پاساژ یا مراکز خرید شده باشی(کاظمی،1387: 79)، چرا که به عقیدهی من، با دیدن تخفیفهایی که از هر سو تو را نشانه گرفتهاند، هر لحظه با خود فکر میکنی که وارد این جریان خرید و فروش شوی تا مبادا از این حراج سرمایهداری عقب بمانی. پس به حس مبهوت شدگی و حیرتی دچار می شوی که گویا فقط از طریق خرید کالا می توانی آن را ارضاء کنی! این قضیه مرا به یاد پروژهی پاساژهای بنیامین انداخت...
اکرم کنگوری دو خوانش متفاوت به اندازهی ده سال فاصله، گواه تبدیل نگاه "جمعی"ام به نگاه "زمینه"ای است. اولین بار در نظرم "مادام بواری" به شدت مبتذل بود؛ موضوعات كم اهمیت و پرگویی" فلوبر" دلزدهام میكرد، اما دومین بار دغدغهام شد و غوغایی درونام به پا كرد. چه كسی میتواند منكر شود كه یک "مادام بواری" درون خویش ندارد؟ با نگرش كنشی و نه ساختاری به او حق میدهم؛ كدام ابلهی میتواند جوابگوی شور هستی او باشد، در صورتی كه خود فاقد آن باشد؟ آن جذبه زندگی كه در او سر میكشد و با شیوهای نامشروع ـ نه به جهت اخلاقیات!، كه به ازای عدم مشروعیت ارضای آن جذبه ـ ارضا میشود و بعد فروكش میكند. این حق درونی، این سرشت متفاوت، این روح ناآرام را چگونه میتوان پاسخ داد؟ آیا ساختارهای محبوب و اطمینان بخش ما كافی خواهند بود؟ تراژدیها مگر چگونه آفریده میشوند؟...
نسترن ایرانی مدتی بود خبر طلاق زوج های جوانی را می شنیدم که حداکثر 5 سال از زندگی مشترکشان گذشته بود. واقعا برایم خیلی سخت و ثقیل بود. تصور کنید شنیدن اینچنین اخباری را، وقتی که خودتان یکی از مدعوین مراسم عروسیشان بودهاید و با حضورتان از نزدیک شاهد شادی و شعفشان بودهاید و برایشان آرزوی خوشبختی کردهاید. چیزی که مثل خوره به جانام افتاده و ذهنام را مشغول کرده بود، این بود که نمیتوانستم بپذیرم که کسی جرات کند از واژهی کذایی "مطلقه" برای خطاب قرار دادن این دخترکان بیست و چند ساله استفاده کند. میخواهم در مقام یک مطالعات فرهنگیچی برای دختران طلاق گرفتهمان نسخه بپیچم...
کاوه اکبری تیکتاک را میبینم. برنامهی قشنگیست. دوتا دوتا، آدمها مینشینند در یک کافهی هوسانگیز(نه به از کافهی خودمان)، و ما نظارهگر معجون زیبایی از حرف و موسیقی و تصویر و انواع نوشیدنیهای رشکآوری میشویم که آنها میخورند. فضای برنامه به قولی جشنوارهایها معناگراست و به قول عادل پرمغز. بیشتر بحثها حول هویت شکل میگیرد؛ خواه میهمانان بازیگر باشند یا زبانشناس و خواه شاعر باشند یا روانشناس. گاهی وقتها به فراخور همآهنگی و نکتهدانی و از همه مهمتر شخصیت کافهنشینان، گفتوگوها واقعا جذاب و دیدنی میشود، به ویژه در این قحطی بازار برنامهی خوب. در کل میپسندماش. دستشان درد نکند. با این حال یکی دوباری پیش آمده که حرص من بدجوری دربیاید...
گردآورنده و ترجمان: نیلوفر انسان پایان دههی 1960 عصر جنبشهای آرام دانشجویی بود. دانشجویان در دانشگاهها اعلامیه مینوشتند، بحث میکردند و بر علیه جامعهی بورژوایی و برای استقلال در تصمیمگیری تظاهرات میکردند. زنان دانشجو نیز فعالیتهای خود را افزایش داده بودند. آنها در همان سازمانهای مشابه، دین خود را به جنبش نوپای دانشجویی ادا میکردند؛ برای پسران دانشجو غذا میپختند، دست نوشته تایپ میکردند و از کودکانشان مراقبت میکردند. هنگامی که زنان دانشجو تلاش میکردند تا توزیع ناعادلانهی کار میان دو جنس را در برنامهی عملیاتی سازمان خود مورد انتقاد قرار دهند، دانشجویان دیگر ساکتشان میکردند. خواستهی آنها غیرسیاسی بود، نبردی فرعی برای برقراری تساوی میان دو جنس محسوب میشد و در صورتی که مشکل قدرت اصلی در جامعه طبقاتی حل میشد، این مشکل نیز به خودی خود رفع میگشت...
هاله میرمیری از در که وارد میشوی تنها صدای جیغ و سوت و خندههای پرصداست که میآید. خندههایی که نمیدانی از سر کیف و لذت است یا ترس و وحشت مضاعف؛ هر طرف را نگاه می کنی یک سر نور، رنگ و آهن نقاشی شده بر سرت خراب میشود. یک طرف ریلهای آهنینی میبینی که کابینهای چهارنفره از آنها فرو میریزد. سمت دیگر کشتیِ کوچکِ آبی رنگی که وارانه می شود و آدم را معلق در هوا نگاه می دارد. از میان فریادهای گوشخراش و خندههای غلو شده تنها یک چیز به ذهنم میرسد... «آدم ها برای چه اینجا هستند؟» ؛ آمدهاند لذت ببرند یا بترسند؟ واقعا این ترنهای چهار نفرهی رنگی که با سرعت بیش از اندازه پایین می آیند و دلت را به یکباره خالی میکنند، در آدمی لذت ایجاد می کند؟ تعریف لذت چیست و با چه نکات روانکاوانهای پیوند دارد؟ واقعا باید هرآنچه لذتبخش است به صورت انبوه و یکسان تولید شود و همگان با آمدن به شهربازی، چرخیدن، سرخوردن و معلق ماندن لذت ببرند؟ متولیان صنعت سرگرمی که اینگونه فکر می کنند....
هاله میرمیری پروراندن نیروی کار و سوژههایی که بتوانند چاله چولههای ساحت نمادین ما را پر کنند، قصه تازهیی نیست. از همان ابتدا وقتی می خواهی یک سر و گردن از دیگران بالاتر باشی، هنگامی که قصد میکنی از مقطع کارشناسی به کارشناسی ارشد گامی برداری، باید در کنکوری شرکت کنی که منتها علیه برگزاری آن پروراندن نیروهایی است که بتوانند کمر همت خود را برای ارتقاء اهداف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه کنونی بربندند.اینچنین می شود که اگر رشتهیی یا سنت آکادمیکی، سخن از لایههای زیرین تفکر اجتماعی به میان آورد و ردپای خود را آرام آرام در بطن جامعهیی گذاشت که سویههای اندیشه مأبانهاش مدتی است از آن رخت بر بسته ، محکوم به مرگ می شود.جامعه ای که دیر زمانی است با رخوت و سستی خو گرفته است . این جامعه ایدئولوژیک و مکتب محور را چه به بررسی ملغمهیی به نام فرهنگ؟ اصلا مگر مهم است که مختصات فرهنگی جامعه به چه سویی میل میکند؟ سبک زندگی مردم چیست؟ نهاد قدرت چه تأثیری در شکلدهی این سبک زندگی دارد؟! |
![]()
و از آنها مدام سوال
بایگانی زمانیمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 نوشته های پیشینمطالعه ی فرهنگیِ مطالعات فرهنگیکافه نشینان
هاله میرمیری
ارغنون
سر میز بزرگان |